مارکس (2)

هگلی جوان:

وقتی که مارکس دانشجویی بیش نبود، اندیشه ی مسلط در فلسفه  افکار هگل بود و مارکس، انگلس و سایرین همه تحت تاثیر سیستم بسیار فراگیری که او بنیان گذاشته بود قرار داشتند. پدیدار شناسی ذهن از نوشته های تاثیر گذار هگل بر مارکس بود.

«معادل آلمانی ذهن را گاهی روح ترجمه می کنند. هگل این واژه را برای اشاره به جانب معنوی جهان بکار می برد که در نوشته هایش به صورت نوعی ذهن کلی یا جهانی می آید. ذهن من، ذهن شما و ذهن هر موجود با شعور دیگری تجسم جزئی و محدود ذهن جهانی است. درباره اینکه آیا منظور هگل از ذهن جهانی، خداوند است، یا اینکه هگل هم مانند وحدت وجودیان خدا را با کل جهان یکی می گرفته، بحث های زیادی در گرفته است. به این پرسش پاسخی قطعی نمی توان داد. پدیدار شناسی ذهن سیر تکاملی ذهن جهانی را از ظهور اولیه اش در قالب اذهان منفرد، که آگاه است اما خودآگاه و آزاد نیست، تا ذهن جهانی به صورت کل یگانه ای آزاد و کاملا خودآگاه پی می گیرد.»

از نظر هگل «تاریخ، پیشروی ذهن جهانی است در یک مسیر منطقا ضروری، و ذهن جهانی برای رسیدن به هدف نهایی اش باید از این مسیر بگذرد. سیر تکاملی ذهن جهانی دیالکتیکی است». رابطه بین خدایگان و بنده معروفترین قطعه پدیدارشناسی است که مفهوم دیالکتیک را روشن می کند. دو آدم که خود را مستقل می دانند و متوجه سرشت مشترکشان نیستند در مقابل هم برای بدست آوردن تسلط بر چیزهای دیگر قرار می گیرند. برنده نقش خدای به خود می گیرد و به بنده اش مسلط و سپس به کار او متکی می شود. بنده کار می کند و با تغییر جهان طبیعی به رضایت، خودآگاهی و آزادی می رسد و بدینوسیله بر تعارض اولیه فایق می آیند. اذهانی که از سرشت جهانی خود بی خبرند، از خود بیگانه شده اند و در این وضعیت آزاد نیستند و در راه تکمیل سیر تکاملی شان با مخالفتها و موانعی روبرو می شوند که البته ظاهری است، اما درک نمی کنند، چرا که جزئی از خود را بیگانه و معاند تلقی می کنند. «تاریخ جهان چیزی نیست مگر پیشرفت آگاهی از آزادی» با سیر تکاملی دیالکتیکی اش که در نهایت ذهن جهانی به خودشناسی و آزادی کامل و درک آنکه سرور عالم است، نائل می گردد.

سینگر معتقد است که فلسفه هگل باعث خجالت هر نویسنده متواضع تری می شد!! چرا که «اگر کل تاریخ حکایت تکاپوی ذهن جهانی است برای دست یافتن به آگاهی از سرشت خود، پس در واقع این هدف با تکمیل پدیدارشناسی برآورده شده است. وقتی ذهن جهانی در لباس هگل، به سرشت خود پی ببرد، آخرین مرحله  تاریخ تحقق یافته است. چنین ادعایی به نظر مضحک می آید.»

علی رغم کهنه شدن این اندیشه، حتی اگر مفهوم ذهن جهانی را هم نپذیریم، «باز هم بخش اعظم پدیدارشناسی برایمان با معنی خواهد بود. می توانیم ذهن جهانی را واژه مشترکی برای ذهن تمام انسانها تلقی کنیم. آنگاه می توانیم پدیدارشناسی را بصورت راه رسیدن انسان به آزادی بازنویسی کنیم. در این صورت حماسه ذهن جهانی بدل می شود به حماسه روح انسان. این درست کاری است که ده سال پی از درگذشت هگل، گروهی از فلاسفه موسوم به هگلی های جوان، سعی داشتند بکنند. تفسیر سنتی از هگل این بود که چون جامعه ی انسانی تجسم ذهن جهانی در جهان است، هر چیزی همان طور که هست صحیح و معقول است. در تایید این نظر عبارتهای بسیار زیادی را می توان از آثار هگل نقل کرد. در بعضی مواقع به نظر می رسد هگل دولت پروس را مظهر اعلای ذهن جهانی قلمداد می کند.»

از نظر هگلی های جوان، هسته درونی تفکرهگل (شرح هگل از غلبه ذهن جهانی بر از خود بیگانگی) را باید بکار گرفت و از زواید سطحی آن (گردن نهادن به وضع موجود سیاست، دین، جامعه) گذر کرد. «مارکس تحت تاثیر برونو بائر دین سنتی را مهم ترین وهمی دانست که سد راه خودشناسی انسان است. فلسفه مهم ترین سلاح برای نبرد با این وهم بود». «بائر و مارکس، چنان که شیوه هگلیهای جوان بود، از نقد هگل از دین استفاده کردند تا به نتایج ریشه ای تری برسند. هگل در پدیدارشناسی مسیحیت را در یکی از مراحل تکامل اش شکلی از بیگانگی می داند، چون در حالی که خداوند در آسمانها حکم می راند، آدمیان ساکن ماتم سرای پست و نسبتا بی ارزش این جهانند. سرشت آدمی دو پاره شده است، سرشت ذاتی، که نامیرا و آسمانی است، و سرشت غیر ذاتی، که میرا و دنیوی است. بنایراین آدمیان موطن و سرای سرشت ذاتی خود را در عالم دیگری می بینند، آدمی از وجود میرایش و جهانی که در واقع در آن به سر می برد بیگانه می شود. هگل تنها این را مرحله ای گذرا از بیگانگی ذهن جهانی می دانست و هیچ نتیجه عملی ای از این بحث نگرفت. بائر تفسیر وسیع تراز آن به دست داد و آن را نشان دهنده ی از خود بیگانگی نوع انسان دانست. بائر معتقد بود آدمیان خود خالق خدائی بودند که به ظاهر وجودی مستقل داشت، و به خاطر این وجود بود که آأمیان نمی توانستند خود را برترین الوهیت بدانند. این نتیجه فلسفی به وظیفه ای عملی اشاره می کرد: انتقاد از دین و فهماندن این نکته به آدمیان که خدا مخلوق آنهاست، و از این راه، خاتمه دادن به فرودستی انسان نسبت به خدا و تبعیت انسان از او و پایان دادن به بیگانگی انسانها از سرشت واقعی شان. بنابراین در نظر هگلی های جوان فلسفه هگل هم ناقص بود و هم رازآلود. اگر این فلسفه را به جای جهان رمز آمیز ذهن جهانی به زبان جهان واقعی بازنویسی می کردیم، معنادار می شد. پس آنها ذهن جهانی را خودآگاهی انسان خواندند و هدف تاریخ، آزادی انسانها شد، اما این هدف تحقق نمی یافت مگر این که وهم دین از میان برداشته می شد.»

از خدا به پول:

لودویگ فوئرباخ –یکی از هگلیهای جوان- نیز در گوهر مسیحیت دین را نوعی از خودبیگانگی معرفی کرده است. او می گوید که عقل، عشق، خیرخواهی همه صفات نوع انسان هستند، اما ما آنها را به شکلی پاک و منزه به خدا نسبت می دهیم و هرچه مفهوم خدا را به این شکل بیشتر غنا می بخشیم، خود را مسکین تر می کنیم. چاره کار این است که بفهمیم یزدان شناسی توصیف نادرستی است از انسان شناسی. مارکس تحت تاثیر آثار بعدی فوئرباخ که نقدی بر فلسفه هگل بود، خصوصا کتاب تزهای مقدماتی برای اصلاح فلسفه؛ مرحله بعدی از سیر تکامل فکری اش را آغاز کرد.

«هگل ذهن جهانی را نیروی محرک تاریخ، و انسانها را تجلی ذهن جهانی قلمداد می کرد. به نظر فوئرباخ این کار سرشت انسان را خارج از وجود انسان قرار می دهد و در نتیجه همانند دین به از خود بیگانگی انسان کمک می کند. به بیان عامتر، هگل و دیگر فلاسفه ی مکتب ایده آلیسم آلمان از مفاهیم روح، ذهن، خدا، مطلق، پایان ناپذیر و نظایر آن شروع می کردند و این مفاهیم را واپسین واقعیت قلمداد می کردند، و مردم عادی و حیوانات، میز، سنگ و چوب را در کنار باقی جهان محدود مادی، تجلی ناقصی می دانستند از جهان روحانی. فوئرباخ با اصرار بر این که فلسفه باید از جهان محدود شروع شود بار دیگر این رابطه را معکوس کرد. فکر بر وجود مقدم نیست، وجود بر فکر مقدم است. فوئرباخ به همین دلیل انسان را به جای خدا یا اندیشه، محور فلسفه خود قرار داد. در نظر فوئرباخ افسانه ای که هگل درباره نشو و ارتقای ذهن جهانی و غلبه آن بر از خود بیگانگی برای رسیدن به آزادی به هم بافته بود، چیزی نبود مگر بیان رازآلود پیشرفت انسان ها و غلبه ی آنها بر از خود بیگانگی ناشی از دین و فلسفه».

مارکس از این دیدگاه برای حمله به وضعیت موجود انسان استفاده کرد و مسائل عملی تر زندگی را مورد بررسی قرار داد. «سپس بعد از توقیف روزنامه راین، شیوه تبدیل فوئرباخ را در مورد فلسفه سیاسی هگل به کار برد. البته افکار مارکس در این مرحله (1843) هنوز لیبرالی است و رنگ و بوی سوسیالیستی به خود نگرفته است، مارکس کماکان فکر می کند که تغییر آگاهی تنها چیز لازم است، طوریکه در نامه ای گفته است: در این مردمان باید آزادی، احساس شرافت انسانی، را بار دیگر برانگیخت. تنها این احساس ... قادر است جامعه را مجددا به اجتماعی از مردم بدل کند و به والاترین هدف انسانها، دولتی دموکراتیک، جامه عمل بپوشاند».

مارکس در مقاله ی "در باب مسئله یهود" به بررسی دو کتاب برونو بائر در رابطه با حقوق مدنی و سیاسی یهودیان می پردازد، و برای اولین بار بر تاثیرات مهم شرایط مادی و اقتصادی تاکید می کند. اهمیت این مقاله در این است که به جای دین، زندگی اقتصادی را شکل اصلی از خود بیگانگی انسان می بیند. «پول ارزش جهانشمول و خودساخته ی همه چیز است. به همین دلیل است که پول کل جهان را، اعم از جهان انسانی و طبیعت، از ارزش حقیقی اش تهی ساخته است. پول سرشت بیگانه شده ی کار و زندگی انسان است، و این سرشت بیگانه بر انسان چیره می شود و انسان پآنرا می پرستد». پس بعد از دین که علت از خود بیگانگی انسان تلقی می شد، ابتدا فلسفه و سپس به عقیده مارکس پول، مانع آزادی انسان است.

به میدان آمدن پرولتاریا:

مارکس در سالنامه آلمانی- فرانسوی (1844) مقاله ای به نام "به سوی نقد فلسفه ی حق هگل: مقدمه" منتشر کرد. این مقاله به همراه "در باب مسئله یهود" یکی از سنگهای اصلی بنای مارکسیسم را تشکیل می دهد. چون در این مقاله است که برای اولین بار به طبقه کارگر نقشی سرنوشت ساز در رهایی آتی انسان محول می کند. «حالا که حجاب از خود بیگانگی انسان در شکل قدسی اش کنار زده شده است، بر فلسفه است تا حجاب شکلهای غیر قدسی از خود بیگانگی، مانند حقوق و سیاست، را هم کنار بزند. مارکس برای اولین بار نقادی را کافی نمی داند و می گوید: آشکار است که جنگ افزار نقد نمی تواند جای نقد جنگ افزارها را بگیرد. نیروی مادی را باید با نیروی مادی سرنگون کرد. اما نظریه هم به مجردی که توده ها را به خود جذب کند به نیروی مادی بدل می شود».

علی رغم تایید نقش توده ها، مارکس آن را یکی از ویژگیهای آلمان می داند، که به فرانسه قابل اطلاق نیست. در فرانسه همگی طبقات خود را نماینده نیازهای جامعه می دانند و به لحاظ سیاسی آرمانگرا هستند. در صورتیکه در آلمان زندگی واقعی بدون تعقل است و هیچ طبقه ای آزاد نخواهد شد مگر اینکه شرایط بلافصلش، ضرورت مادی، و حتی خود زنجیرهایش او را مجبور به آزادی کند. از نظر مارکس آزادی آلمان در شکل گیری طبقه ای با زنجیرهای ریشه دار... عرصه ای از جامعه که به خاطر مصائب جهانی اش خصلتی جهانی یافته است، امکان پذیر است. «در یک کلام، عرصه ای از جامعه که فقدان کامل انسانیت است و نمی تواند خود را آزاد کند، مگر با آزاد ساختن کل انسانها. این انحلال جامعه در قالب طبقه ای خاص، پرولتاریا است. همانطور که فلسفه در پرولتاریا جنگ افزار مادی خود را پیدا می کند، پرولتاریا هم جنگ افزار عقلی خود را در فلسفه می یابد». اینجا نطفه راه حل جدیدی برای مسئله از خود بیگانگی انسان بسته می شود. پرولتاریا با پیروی از فلسفه ی رادیکال جدید فرایند دیالکتیکی ای را تکمیل خواهد کرد.

«دلایل او برای مهم شمردن پرولتاریا فلسفی اند، نه تاریخی و نه اقتصادی. چون از خود بیگانگی انسان مسئله طبقه خاصی نیست بلکه مسئله ای جهانی است، آن چیزی هم که آن را حل می کند باید خصلت جهانی داشته باشد، و مارکس ادعا می کند که پرولتاریا به واسطه ی محرومیت کاملش این خصلت جهانی را دارد».

/ 0 نظر / 8 بازدید