مارکس (6)

ارزیابی:

سینگر دستاوردهای مارکس (نظر او در باب تاریخ و اقتصاد) را علمی نمی داند. پیش بینی های مارکس بر اساس نظریه هایش غالبا اشتیاه از آب در آمد. افزایش فاصله در آمدی بین سرمایه داران و کارگران- پیوستن غالب تولید کنندگان مستقل به صف پرولتاریا و باقی ماندن معدودی سرمایه دار- باقی ماندن دستمزد کارگر در پایین ترین سطح- نزول آهنگ سود- سقوط سرمایه داری به علت تناقضات داخلی اش- رخ داد انقلابهای پرولتاریا در پیشرفته ترین کشورهای صنعتی؛ همگی پیش بینی هایی است که آشکارا نادرست از آب در آمدند. علی رغم این نباید کل افکار مارکس را نادیده گرفت. مارکس یک فیلسوف بود و نه دانشمند (مانند هگل). کار مارکس در مقام فیلسوف جاودان خواهد ماند. کار مارکس فهم ما را از سرشتمان تغییر داده است، و درک ما را از معنای آزاد بودن عمیق تر کرده است.

اهمیت تصور مارکس از آزادی که دل مشغولی اصلی مارکس بود (اگر چه رژیمهای وابسته به افکارش ...) را می توان با مقایسه آن با برداشت مرسوم لیبرال از آزادی، دریافت. برداشت لیبرال مورد تایید آنهایی است که با مداخله ی دولت در بازار آزاد مخالفند. مطابق این نظر، من تا وقتی آزادم که دیگران در کار و بارم به طور عامدانه دخالت نکنند. البته این آزادی بی حد و مرز نیست. از هر نوع رفتار من که مداخله عامدانه در امور دیگران باشد و آزادی آنها را محدود سازد، جلوگیری می شود، تا بدینوسیله آزادی بیشتر همگان تضمین شود.

استنباط لیبرال از آزادی کاملا با نظریه های اقتصادی مدافعان سرمایه داری بی قید و بند همخوانی دارد، چرا که اینها سرمایه داری را نتیجه ی انتخابهای آزاد میلیونها نفر انسان قلمداد می کنند (کارگر، خریدار، سرمایه داران رقیب و ...). ظاهرا هیچ رفتار عامدانه ای که در انتخاب انسانها مداخله کرده باشد به چشم نمی خورد، لیکن مارکس از یک منظر گسترده تر و تاریخی، اعتراضی بنیادین به تعریف لیبرال از آزادی وارد نمود. او معتقد است در صورتیکه هر یک از ما بر طبق منافعمان تصمیم بگیریم، ممکن است نتیجه چیزی باشد که به نفع هیچ کداممان نیست. عقلانیت فردی به عدم عقلانیت جمعی بیانجامد (مانند مثال تمایل افراد برای بیرون آوردن ماشین شخصی). در این حالت ما در مقام فرد قادر به برقرار کردن وضعیت مطلوب نیستیم و باید تصمیمی جمعی بگیریم. سرمایه داری نیز از نظر مارکس متضمن اینگونه عدم عقلانیت جمعی است. در نظام سرمایه داری اگرچه به لحاظ نظری مردم آزادند، ولی در عمل کنترل بسیار کمی بر زندگی خود دارند، آن هم نه بخاطر اینکه انتخاب نادرستی کرده اند. به این دلیل که اثر انباشته شده ی بی شمار تصمیم فردی، جامعه ای به وجود می آورد که هیچ کس -حتی خود سرمایه دار- خواهان آن نیست. و در این حالت ما آزاد نیستیم چون که ما جامعه خود را هدایت نمی کنیم.

روابط اقتصادی میان انسانها تنها دستمزدها و امید ما به یافتن کار را تعیین نمی کند، بلکه سیاست، دین و تصورات ما را هم تعیین میکند. این روابط اقتصادی ما را در وضعیتی قرار می دهد که ناچار به جای آن که برای تحصیل خیر همگانی با یکدیگر همکاری کنیم، با هم وارد رقابت شویم. فقدان برنامه ریزی یا هدایت کلی اقتصادی باعث مشکلات زیادی خواهد شد، ازجمله رکود یا بحران های اضافه تولید. ما هیچگاه واقعا آزاد نخواهیم بود مگر آن که به جای آن که به مخلوقاتمان اجازه دهیم ما را هدایت کنند، خودمان به طور مشترک هدایت آنها را بدست بگیریم. در اقتصاد فاقد برنامه ریزی، انسانها ناخواسته به بازار این امکان را می دهند که زندگی آنها را اداره کند، برنامه ریزی اقتصادی مساوی است با استقرار مجدد حاکمیت انسان و گامی است ضروری به سوی آزادی واقعی انسان.

علی رغم اینها برداشت بدیلی که مارکس از آزادی پیش می کشد دارای مشکلی است که با تحریف غم انگیز نظریاتش و تبدیل آنها به ابزاری برای پشتیبانی از رژیمهای اقتدارگرای آدم کش، بی ارتباط نیست. این مشکل عبارت است از جلب همکاری تک تک افراد برای تلاش مشترک در زمینه ی هدایت جامعه. راه حل ساده برای جلوگیری از اقلیت در نافرمانی، شاید مجبور ساختن آنها توسط اکثریت باشد. لذا می توان به اسم آزادی همگان دست به این کار زد، اما ممکن است این کار به سلب آزادی همگان بیانجامد.

از طرف دیگر چنان که گفته شد، مارکس حضور دولت را در دوران کمونیسم ضروری نمی دانست، سرشت انسان تغییر کرده و لذا تضاد میان منافع فرد و اجتماع به طور کامل از میان رفته است. و همه این نتایج به دلیل از میان رفتن مالکیت خصوصی و تغییرات دیگر اقتصادی حاصل آمده است. نظریه ی مارکس گرچه علمی نبود لیکن بنیان علم اجتماعی جدیدی را ریخت که به کنکاش درباره ی روابط حوزه هایی از زندگی می پردازد که علی الظاهر با یکدیگر بی ارتباطند. اما همین که پذیرفتیم مارکس به خاطر آگاه کردن ما از وجود نیروهای اقتصادی و اجتماعی ای که ما را تحت تاثیر قرار می دهند، دینی به گردن ما دارد، باید این را هم اضافه کنیم که نظر خود او درباره ی سرشت انسان احتمالا نادرست است. تمایلات سیری ناپذیر و غیر قابل کنترل انسان در بسیاری از موارد دلالت بر وجود میلی قوی تر و بنیادی تر دارد. حرص و خود پرستی و جاه طلبی در موارد بسیار به چشم می خورد و میل انسان به برخورداری از منزلت، قدرت و ... منشا بسیاری از تمایلات است. تفاوت میان حاکم و محکوم تا کنون در هیچ جامعه ای از میان نرفته است. حتی وجود سلسله مراتب تنها  اختصاص به جوامع انسانی ندارد. با درست بودن این حکم، یعنی اگر تغییر زیربنای اقتصادی جامعه منجر به این نشود که فرد بفهمد منافع او و جامعه یکی است، آن وقت باید از کمونیست مورد نظر مارکس دست شست. فاصله ی جامعه ی کمونیستی مطلوب مارکس از واقعیت کمونیسم جدید، ریشه در برداشت نادرست مارکس از نرمی و انعطاف پذیری سرشت انسان دارد.

خواندن حاشیه هایی از مارکس که در پاسخ به سخنان باکونین –رقیب آنارشیست مارکس- نوشته شده است بیانگر اشتباهات او در شناخت سرشت انسان است. باکونین استبداد اقلیت حاکم منتخب مردم را بر خلاف نظر مارکس پیش بینی می کرد. او اقلیت کارگرانی را که در راس امور قرار خواهند گرفت را دیگر کارگر نمی دانست و حاکمان جدید می نامید و نگاه تحیر آمیز آنان به کارگران و پاسداری از خود و سمتشان را به دلیل سرشت شان پیش بینی می کرد.

مارکس می دید که سرمایه داری نظامی است اسرافکار و غیر عقلایی، نظامی است که ما را هدایت می کند و حال آن که ما می بایست آن را هدایت کنیم. این بصیرت مارکس هنوز هم صحیح است، اما ما امروزه به این نکته پی برده ایم که ساختن جامعه ای آزاد و برابر، دشوارتر از آن است که مارکس فکر می کرد.

پایان

/ 0 نظر / 11 بازدید