مارکس (3)

نخستین مارکسیسم:

مارکس تا اینجای کار به دو بصیرت مهم جدید دست پیدا کرده بود: این که اقتصاد شکل اصلی از خود بیگانگی انسان است، و این که نیروی لازم برای رهائی انسان از سلطه اقتصاد را باید نزد طبقه کارگر جست. این بصیرت ها پایه و اساس جهانبینی او را می سازد. مطالعه انتقادی علم اقتصاد در 1844 آغاز می گردد. دست نوشته های اقتصادی و فلسفی منجر به طرحی می شود که بقیه عمر مارکس به شکلهای مختلف صرف آن شد. روایت 1844 مارکسیسم، تا 1932 منتشر نشده بود.

در دست نوشته ها بخش هایی به بررسی اقتصادی دستمزد، سود و اجاره اختصاص داده شده است. مارکس معتقد است که بر اساس علم اقتصاد کلاسیک، کارگر به کالایی بدل می گردد که تولید آن تابع قوانین عادی عرضه و تقاضا است. به دلیل عرضه بیشتر از تقاضای کارگر، قیمت ها در پایین ترین سطح ممکنه هستند. سرمایه کار انباشته شده است که از بخشی از ارزش تولید شده توسط کارگران این ثروت فراهم آمده است. افزایش سرمایه، باعث ساخت کارخانه های بزرگتر و خرید دستگاه های بیشتر و سپس تقسیم کار بیشتر می شود. این بیکاری تعداد بیشتر کارگران صاحب کار و رقابت بیشتر و پایینتر آمدن دستمزد را به دنبال دارد.

او کار به سبک جدید را کار انتزاعی (صرفا به منظور دستمزد) می داند. «هرچه کارگر بیشتر از خود مایه بگذارد، جهان عینی بیگانه ای که او بر ضد خود می سازد قدرتمند تر می شود، خودش و جهان درونی اش مسکین تر می شود... علم اقتصاد آشکارا شکل از خود بیگانه ای از رابطه اجتماعی را به جای شکل ضروری، اصلی و طبیعی می نشاند». او استدلال می کند که مالکیت خصوصی، رقابت، حرص و آز و نظایر آن تنها در شرایط از خود بیگانگی ایجاد می شود. اقتصاد دانهای کلاسیک متوجه نیستند که شرایط فعلی مرحله ای گذرا در تحول انسان است.

انسان موجودی نوعی است. این تصور در هگل، فوئرباخ و مارکس مشترک بود. انسانها با آگاهی یافتن از وجود نوعی خود، کل واحدی را تشکیل می دهند. زندگی تولیدی ... زندگی نوعی است.کار به معنای فعالیت آزاد تولیدی، سرشت زندگی انسان است. در فعالیت آزاد، تولیدات سرشت جان آدمی است که جامه ی مادی بر تن کرده، و این عینیت یافتگی زندگی نوعی انسان است. لیکن در شرایط از خود بیگانگی کار، اشیایی تولید می شوند که تحت نظارت خود انسان نیست و بر علیه تولیدکنندگانشان استفاده می شوند. کارگران از سرشت انسانی خود بیگانه می شوند و در نتیجه انسانها از یکدیگر نیز بیگانه می شوند. بجای ارتباط انسانی بر پایه عشق، اعتماد، همکاری، سرشت مشترک انسانها فراموش شده و چانه زنی و مبادله و رقابت و وسیله قرار دادن دیگران برای پیشرفت رایج می شود.

او کار در برابر دستمزد را محکوم می داند و لذا افزایش دستمزد (مواجب بهتر بندگی) راه حل نیست. حتی طرح پیشنهادی سوسیالیست فرانسوی –پرودون- درباره دستمزدهای برابر، از دید مارکس سرمایه دارهای منفرد را به یک سرمایه دار کلان که خود جامعه است بدل می کند. چاره کار از میان برداشتن یکباره ی دستمزد، کار از خود بیگانه، و مالکیت خصوصی است. «کمونیسم... راه حل راستین تخاصم انسان با طبیعت و انسان با انسان است، کمونیسم راه حل حقیقی تضاد وجود با ماهیت، عینیت یافتگی با تایید نفس، آزادی با ضرورت، فرد با نوع است. کمونیسم چیستان پاسخ یافته ی تاریخ است و خود را پاسخ این چیستان می شناسد».

در وضعیت از خود بیگانگی مالکیت خصوصی، زیبائی و هنر دیگر ستوده نمی شود، به مالکیت در می آید. ارزش هنر دیده نمی شود، ارزش پول مطرح است. مارکس در مورد کمونیسم توضیحات کامل کننده نمی دهد. نخستین مارکسیسم از فلسفه ی تاریخ هگل زمینی تر است، با وصف این باز هم فلسفه ی نظری تاریخ است، نه مطالعه ای علمی. هدف تاریخ جهان، آزادی انسان است. انسانها اکنون آزاد نیستند، چرا که نمی توانند جهان را به شکلی سازمان بدهند که نیازهایشان برآورده شود و استعدادهای انسانی شان شکوفا شود و رشد کند. مالکیت خصوصی مخلوق انسان است، اما انسانها را مقهور و بنده ی خود می کند.

از خود بیگانگی همچون نظریه ی تاریخ:

مارکس در کتاب مشترکش با انگلس که به حمله به مقالات برونو بائر اختصاص داشت، در حال گذار از دست نوشته های اقتصادی فلسفی به تقریرهای بعدی برداشت مادی از تاریخ است. او در ابتدای کتاب، طبقه مالک و پرولتاریا را جلوه های از خود بیگانگی انسان می داند، اگرچه مالکین از اقتدار بدست آمده لذت می برند و طبقه پرولتاریا تباه شده است. پس از آن قطعه ای می آید که طرح اولیه ی نظریه مادی تاریخ به وضوح در آن قابل تشخیص است. «مالکیت خصوصی در خلال سیر اقتصادی اش به سمت انحلال خود رانده می شود، بی آنکه از آن آگاه باشد. پرولتاریا زاده خواهد شد، یعنی آن مسکنت مادی و معنوی که از تهیدستی و سیه روزی خود آگاه است. هدف و عمل تاریخی پرولتاریا، به وضوح و به شکلی برگشت ناپذیر، پیشاپیش در کل موقعیت پرولتاریا در زندگی و کل سازمان جامعه ی مدنی معاصر رقم خورده است». ساختار تز و آنتی تز (مالکیت خصوصی، پرولتاریا) در این سخن آشکارا دیده می شود. نتیجه نهائی محو مالکیت خصوصی و پرولتاریا در یک سنتز جدید که تضاد را حل می کند است.

مشاهده شد که ضرورتهای اقتصادی ناشی از وجود مالکیت خصوصی مبنای حرکت دیالکتیکی را که مارکس توصیف می کند، فراهم می آورد و آگاهی صرفا محصول وضعیت پرولتاریا در جامعه است. لذا آگاهی، زندگی را تعیین نمی کند، بلکه زندگی، آگاهی را تعیین می کند.

مارکس در تزهایی درباره ی فوئرباخ که در 1845 نوشته شد وجوه افتراق ماتریالیسم خودش را از ماتریالیسم فوئرباخ بیان می کند. ماتریالیستهای متقدم تر دیدگاه منفعلی درباره اشیا و ادراک ما داشتند. ایده آلیست هایی نظیر هگل و فیشته، تاکید می کردند که فعالیت های ذهنی ما شکل دهنده ی شیوه ای است که ما جهان را می بینیم. مارکس وجه فعال و دیالکتیکی اندیشه ایده آلیستی را با ماتریالیسم منفعل فوئرباخ ترکیب و ماتریالیسم تاریخی را بنا می نهد. منظور مارکس از وجه فعال ماتریالیسم، فعالیت عملی انسان بود. او معتقد بود حل مسائل نظری، محتاج فعالیت عملی است (چون جنگ افزار مادی پرولتاریا برای فعلیت بخشیدن به فلسفه) و این همان تعبیر یگانگی نظریه و عمل است.

«فلاسفه صرفا به شکلهای مختلف جهان را تفسیر کرده اند، اما غرض، تغییر آن است» این تز به معنی آنست که می بایست جهان را در قالب نویی بریزیم تا تناقضهای فلسفی ذاتی آن حل شود. برداشت مادی از تاریخ نظریه ای است درباره ی تاریخ جهان که نقش عمده را در آن فعالیت عملی انسان بازی می کند، نه فکر. مارکس در "ایدئولوژی آلمانی" معتقد است که تولید وسایل معیشت گامی است که توسط انسان برای جدایی اش با حیوانات برداشته شده است. این بینش را مغایر با فلسفه آلمان که از آسمان به زمین می آید می داند. از انسان فعال واقعی آغاز می کند و بر پایه ی فرآیند حیات واقعی انسانها سیر تکاملی بازتابها و پژواکهای ایدئولوژیک این فرآیند حیات را نشان می دهد. آگاهی زندگی را تعیین نمی کند، بلکه زندگی، آگاهی را تعیین می کند.

از این به بعد مارکس بیشتر از داده های تاریخی استفاده می کند تا استدلال مجرد فلسفی درباره ی این که جهان چگونه جایی می باید باشد، اما علاقه ی او به از خود بیگانگی به قوت خود باقی می ماند. «برداشت مادی از تاریخ به ما می گوید که انسانها کاملا در انقیاد نیروهایی هستند که از حیطه ی درک یا کنترل آنها بیرون اند. این نیروها جبارانی مافوق طبیعی نیستند که جاودانه از چنگ نظارت انسان بیرون باشند، بلکه اینها خود تواناییهای تولیدی انسان هستند. توانایی های تولیدی انسان به جای آنکه در خدمت انسانها باشند، در برابر انسان به صورت نیروهای بیگانه و متخاصم قد علم می کنند. برداشت مادی از تاریخ توصیف همین از خود بیگانگی است».

هدف تاریخ:

آیا همانطور که انگلس ادعا کرده نظریه سیر تحول برداشت مادی از تاریخ، کشف علمی قانون تکامل تاریخ انسان، و همتای کشف قانون تکامل طبیعت زنده به دست داروین است؟

مارکس در مقدمه گامی در نقد اقتصاد سیاسی (1859) چنین گفته است: «انسانها در کشاکش تولید اجتماعی وارد روابط مشخصی می شوند که ناگزیر و مستقل از آنهاست، این روابط تولید، متناظر است با مرحله ی خاصی از تکامل قوای مادی انسان برای تولید. مجموعه ی این روابط تولیدی، ساختار اقتصادی را می سازد، یعنی بنیان واقعی ای را که روبنای حقوقی و سیاسی بر روی آن استوار می شود و شکلهای مشخصی از آگاهی اجتماعی با آن انطباق می یابند. شیوه ی تولید زندگی مادی ویژگی کلی فرایندهای اجتماعی، سیاسی و معنوی زندگی را مشروط می کند. این آگاهی انسانها نیست که وجود آنها را تعیین می کند، بلکه بر عکس، این وجود اجتماعی انسانهاست که آگاهی آنها را تعیین می کند. نیروهای مادی تولیدی جامعه در مرحله ای از مراحل تکاملشان با روابط موجود تولید – یا به تعبیر حقوقی آن- با روابط مالکیتی که پیشتر در چارچوب آن عمل می کردند، در تضاد قرار می گیرند. این روابط از قالبهای تکامل نیروهای تولید به غل و زنجیر آن بدل می شوند. آنگاه عصر انقلاب اجتماعی فرا می رسد. همراه با تغییر بنیان اقتصادی، کل روبنای عظیم هم نسبتا به سرعت دگرگون می شود. هنگام مطالعه ی این دگرگونیها باید بین دگرگونی مادی شرایط اقتصادی تولید، که با دقت علوم طبیعی ابل تعیین است، و صورتهای حقوقی، سیاسی، دینی، زیباشناختی، فلسفی، یا به اختصار، صورتهای ایده ئولوژیکی ای تمایز قایل شد که انسانها در قالب آنها به وجود تضاد آگاهی می یابند و تا حل آن می جنگند».

سه رکن جامعه در بیان مارکس دیده می شود. نیروهای مولد (نیروی کار، مواد اولیه، دستگاهها) که روابط تولید (روابط انسانها با انسانها و یا انسانها با چیزها) را پدید آورده اند و روابط تولید باعث ایجاد ساختار اقتصادی جامعه می گردند و روبنا بر آن ساختار قرار می گیرد (روبنای سیاسی، حقوقی و دین و اخلاقیات). به عبارت دیگر وقتی نیرو های مولد تا مرحله ی استفاده از انرژی دستی تکامل یافته است، رابطه ی مرسوم تولیدی رابطه ی ارباب و سرف است. روابط تولید فئودالی به خاطر آن به وجود آمده اند که تکامل نیروهای مولد فئودالی را تسریع می کند و متحول شدن تدریجی نیروهای مولد، روابط تولیدی نیز مجبور به تغییر است، مثلا از ارباب و سرف به سرمایه دار و کارگر. لذا نیروهای مولد نقش اساسی را بر عهده دارند. رشد آنها نیروی حرکت کل فرآیند تاریخ را تامین می کند. با اطمینان می توان گفت که مارکس به اهمیت تفکر در تولید ساختار اقتصادی جدید (در کنار تولید نیروهای مولد جدید) واقف بوده، همچنین گاهی به اهمیت عواملی اشاره می کند که به روبنا تعل دارند. انگلس نیز پس از مرگ او منکر آن شد که مارکس گفته است که مولفه اقتصادی تنها مولفه تعیین کننده است. او اهمیت بخشیدن بیش از حد به عوامل اقتصادی را به جهت مقابله با کسانی می دانست که منکر کلی اهمیت عوامل اقتصادی بودند و انگلس مدعی بود که هردو از وجود تعامل میان ساختار اقتصادی و باقی اجزاء روبنا غافل نبودند. حرف آنها صرفا این بود که «حرکت اقتصادی خود را در نهایت به صورت ضرورت مطرح خواهد کرد».

اما وقتی پذیرفتیم که میان روبنا و نیروهای مولد تعامل وجود دارد، آیا باز هم می توانیم بگوییم که تولید روبنا را تعیین می کند و نه بر عکس؟ (مسئله قدیمی مرغ و تخم مرغ)

در اینجا یک زنجیره علی خواهیم داشت. نیروهای مولد- روابط تولید- اندیشه های متناظر با روابط تولید، و سپس تکامل نیروهای مولد با اندیشه ها و ... . در این زنجیره نیروهای مولد برتری ارزشی خود را از دست می دهند. حال به جمله بالا بر می گردیم. در این جمله و نیز در اندیشه های مارکس ارزش بیشتر قائل شدن به نیروهای مولد و در کل اقتصاد روشن است، (و حتی در حالت تلطیف شده ای که انگلس به آن داده است)، این کلمه  "در نهایت" یعنی چه؟ و چطور در زنجیره ای که بدان رسیدیم، می توان نهایتی قائل شد؟

هیچ یک از توضیحات زیر راه به جایی نمی برند و مسئله را حل نمی کنند:

1- درنهایت به این معناست که تکامل نیروهای مولد در پایان به طور کامل روبنا را هدایت می کند. با فرض تعامل، این تنها به معنی طولانی شدن زنجیره است و مسئله حل نمی شود (یعنی اهمیت نیروهای مولد در آن ثابت نمی شود).

2- در نهایت به نوعی زنجیره را قطع می کند و گسستگی ایجاد می کند. در اینصورت چرا باید در یک مجموعه تعاملات، یک عامل را مهم تر بدانیم. اگر اشاره به شروع حرکت از اقتصاد است و در پی آن آمدن روبنا، اقتصاد تنها یک اهمیت تاریخی پیدا می کند (که در زنجیره اول ظاهر شده) و نه اهمیت علی.

3- اگر بگوییم در همین زنجیره، اهمیت اقتصاد و به عبارتی نیروهای مولد بیشتر است، این فرض نیز عجیب به نظر می رسد. چکونه می شود اهمیت تخم مرغ را مثلا از مرغ مهم تر دانست؟

در نهایت ما ناچاریم میان دو تفسیر از برداشت مادی از تاریخ یکی را بپذیریم. جبرگرایی اقتصادی متعصبانه و یا اینکه جامعه یک کل ارگانیک است. مسلما اگر شق اول درست می بود، کشف دورانساز و مهمی به حساب می آمد، اما به نظر می رسد که اینگونه نیست. شق دوم جامعه را یک کلیت در نظر می گیرد و عملا توضیح خاصی به دست ما نمی دهد و اهمیت نظریه را بسیار کاهش می دهد و در این شکل این نظریه قابل قیاس با نظریه تکامل داروین نیست.

همچنان سوال مطرح شده پا برجاست. اگر مارکس از تاثیر روبنا بر نیروهای مولد آگاه بود، چطور ادعا داشت که نیروهای مولد، روابط تولید و به تبع آن، روبنای اجتماعی را تعیین می کند؟

شاید توضیح این امر آن باشد که: مشابه هگل که ذهن را واقعیت و جهان مادی را تجلی ذهن می دانست، و هدف تاریخ را تکامل ذهن و جهان مادی را بصورتی ناآگاهانه مطیع در برآورده ساختن این هدف می دید، و بدین ترتیب ذهن و اندیشه از اهمیت بیشتر نسبت به جهان مادی برخوردار می شدند؛ مارکس نیز هدفی برای هستی قائل بود و واقعیتی مهم تر در کنار وهم و بازتابی بی اهمیت تر؛ لیکن در انتخاب این دو، کاملا برعکس هگل. اگر بدانیم که «ماتریالیسم مارکس عکس ایده آلیسم هگل است» پی خواهیم برد که برداشت مادی از تاریخ، هم نظریه ای در باره ی علل تغییرات تاریخی، و هم درباره ی ماهیت واقعیت است. مارکس فرآیندهای مادی و زندگی مادی یا تولیدی انسانها را واقعی می داند و به "فرآیند حیات واقعی" و "انسانهای فعال واقعی" بارها اشاره می کند و در مقابل جنبه های مختلف آگاهی را اوهام و غیر واقعی می داند و از کلماتی چون "پژواک" و "بازتاب" و "وهم" در توصیف آنچه صرفا تجلی یا نمود است (آگاهی) استفاده می کند. لذا تاریخ از نظر مارکس فرآیندی ضروری است که هدف رهایی انسانهای واقعی را دنبال می کند (در مقابل اندیشه هگل: خودشناسی نهائی). تکامل ذهن جهانی از طریق پشت سر گذاشتن شکلهای مختلف آگاهی تا رسیدن به خودشناسی نهائی،  جایش را به تکامل نیروهای مولد انسان داد که انسانها به کمک آن خود را از چنگ ظلم و بیداد طبیعت آزاد می کنند و جهان را مطابق نقشه هایشان می سازند.

«اکنون می توانیم نقش اولیه نیروهای مولد را در نظریه ی تاریخ مارکس را توضیح دهیم: واقعیت هستی برای مارکس زندگی تولیدی انسانهاست، نه تصورات و آگاهی آنها. تکامل این نیروهای مولد، و آزادی توانائیهای انسان که در نتیجه ی این تکامل حاصل می شود، هدف تاریخ است. روبنا تنها به صورت ابزار بی خبر تاریخ عمل می کند. اگر این تعبیر درست باشد، آن وقت نظریه ی مادی تاریخ یک نظریه ی علی معمولی نیست. امروزه عده کمی از تاریخدانها یا فیلسوفها، قصد یا هدفی برای تاریخ می بینند. آنها تاریخ را راهی که ضرورتا قرار است به جایی ختم شود نمی بینند. آنها با نشان دادن اینکه چگونه مجموعه ای از حوادث به مجموعه ی دیگری از حوادث منجر می شود تاریخ را توضیح می دهند. مارکس، بر عکس تاریخدانها، تاریخ را [سیری می دانست که در آن] انسانها نیازهایشان را برآورده می کنند و در نتیجه ی فعالیتهای تولیدی شان بر طبیعت تسلط پیدا می کنند. برداشت مادی از تاریخ به صورت توضیح علمی جدیدی درباره ی اینکه چگونه تغییرات اقتصادی منجر به بروز تغییراتی در سایر حوزه های جامعه می شد، شکل نگرفت. برداشت مادی از تاریخ بصورت توضیحی از تاریخ شکل گرفت که به نیروهای واقعی عمل کننده در درون تاریخ، و نیز به هدفی که این نیروها رو به سوی آن دارند اشاره می کند.

به این خاطر است که گرچه مارکس از اثر سیاست، حقوق و اندیشه بر نیروهای مولد آگاه بود، اما شکی نداشت که تکامل نیروهای مولد همه ی چیزهای دیگر را تعیین می کند. پایبندی مارکس به آرمان طبقه ی کارگر هم به همین خاطر بود. مارکس داشت به صورت ابزار تاریخ – البته ابزاری صد در صد خودآگاه- عمل می کرد. نیروهای مولد همیشه در نهایت خود را اهر می کنند. اما این کار را با پادرمیانی اعمال افرادی انجام می دهند که ممکن است از نقشی که در تاریخ بازی می کنند، آگاه باشند یا نباشند».

/ 0 نظر / 11 بازدید