مهمان ناخوانده

نام کتاب: مهمان ناخوانده ؛  نویسنده: اریک امانوئل اشمیت ؛  مترجم: تینوش نظم جو ؛ مشخصات نشر: تهران، نشر نی 1387

 

مختصری دریاره نویسنده:

در سال 1960 در شهر لیون فرانسه چشم به جهان گشود. پدر و مادرش هر دو معلم ورزش بودند. در 9 سالگی پیانو می نواخت اما در سن یازده سالگی با تشویق معلمین به نویسندگی روی آورد و نخستین داستانش را نوشت. پس از اخذ دکترای فلسفه به آموزش فلسفه در دانشگاه پرداخت و سپس مجددا به نوشتن روی آورد. نمایشنامه مهمان ناخوانده در سال 1993 او را به شهرت رساند.

آثار اشمیت به سبب حضور شخصیت های تاریخی موجود در آن برای تماشاچیان وسوسه انگیز است:

-          زیگموند فروید در مهمان ناخوانده

-          دیدرو در عیاش

-          پونس پیلاتوس، عیسی مسیح و یهودا در انجیل به روایت پیلاتوس

-          آدولف هیتلر در سهم دیگری

ادیان در آثار اشمیت جایگاه ویژه ای دارند:

-          بودیسم در میلارپا

-          اسلام و یهودیت در آقای ابراهیم و گل های قرآن

-          دعای کودکی محتضر به درگاه خدا در اسکار و خانم صورتی

-          یهودیت و مسیحیت در کودک نوح

از دیگر آثار او می توان به نمایشنامه های "واریاسیون های اسرارآمیز"- "فردریک یا بلوار جنایت"- "مهمان خانه ای در دو دنیا"- "زلزله احساسات" و "خرده جنایت های زناشویی" اشاره داشت. همچنین چندین نمایش نامه ی یک پرده ای ، داستان یا رمان و رساله و ترجمه دو اپرای موتزارت ، فیلم نامه تلوزیونی"ولپون" و فیلم نامه سینمایی "اودت همه کس" از دیگر آثار او می باشد.

اریک امانوئل اشمیت پر خواننده ترین نمایشنامه نویس فرانسوی در جهان به شمار می رود. او اکنون در شهر بروکسل بلژیک زندگی می کند.

 

مختصری درباره مترجم:

تینوش نظم جو، کارگردان، نویسنده و بازیگر متولد 1353. در فرانسه نمایشنامه هایی از هارولد پینتر، ژان تاردیو، اوژن یونسکو، آنتوان چخوف و محسن یلفانی را به زبان فرانسه روی صحنه برده است. فعالیت تئاتری خود را در ایران با ترجمه و اجرای آثار ماتئی ویسنی یک آغاز کرد: "داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست ..."، "سه شب با مادوکس"، "تماشاچی محکوم به اعدام" و "پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی". نمایشنامه نویسانی که او آثارشان را به زبان فارسی یا فرانسه ترجمه کرده است: ساموئل بکت، آگوتا کریستوف، ژان تاردیو، یون فوسه، هارولد پینتر، ژان- لوک لارگاس، برنار- ماری کلتس، مارگریت دوراس، اریک امانوئل اشمیت، بهرام بیضائی، محمد یعقوبی، محمد چرمشیر، نغمه ثمینی، محمد رحمانیان و امیررضا کوهستانی.

 

مختصری درباره نمایشنامه (به روایت از مترجم):

مترجم کتاب، خانم تینوش نظم جو اجرای نمایشنامه را در یکی از معروفترین تئاتر های شانزلیزه در سال 1995 دیده است و به گفته ی او پس از پایان تئاتر اتفاق جالبی رخ داده است، یورش بیش از چهارصد تماشاچی به قصد خرید متن نمایشنامه به سوی کتابفروشی. او می گوید: «شاید از نظر دراماتورژی، شخصیت پردازی و حتی دیالوگ نویسی، اشمیت نمایشنامه نویس نابی نباشد، اما سوژه ها و موقعیت هایی که شخصیت هایش را در آن قرار می دهد چشمگیر است.

به گفته اشمیت، نمایشنامه بعد از انتقاد یکی از دوستان او و علی رغم تحسین دوستان دیگر برای مدتی در کشوی میزش باقی ماند. در سال 1993 برای اولین بار بجای تئاتر دیگری و با عجله اکران می شود و در شب اول اکران تنها 2 نفر بلیط تئاتر را خریداری می کنند، پدر و مادر او که با اصرار برای دیدن نمایشنامه پول داده بودند. به اجبار از تماشاچیان برای دیدن تئاتر دعوت می شود. تا اینکه تحسین همگان را برانگیخته و سیل تماشاچیان، منتقدین و خبرنگاران به سالن تئاتر سرازیر می شود. سه جایزه مولیر سال به اواختصاص می یابد. نمایشنامه در فرانسه با فروش بیش از پنجاه هزار نسخه رکورد فروش نمایشنامه های معاصر را می شکند.

اشمیت می گوید: « امروزه چگونه می شود ایمان داشت؟ در دنیای پلیدی که هنوز بمب ها ویران می کنند، تبعیض نژادی بیداد می کند و انسان ها اردوگاه های مرگ را اختراع می کنند؟ چگونه در پایان قرن بیستم، قرنی چنین جنایتکار، باز هم می توان ایمان داشت؟ چگونه می توان در برابر شر به نیکی ایمان داشت؟ اینها سوال هایی هستند که ما هر روز در برابر کودکی که درد می کشد، در برابر معشوقی که بیماری جانش را گرفته، در برابر صفحه تلوزیون که شیون ها و دردهای دنیا را به ما نشان می دهد، از خودمان می پرسیم.

در این نمایشنامه فروید و ناشناس چیزهای زیادی برای گفتن به هم دارند، چرا که هیچ یک به دیگری ایمان ندارد. سال ها طول کشید تا رویارویی فروید و ناشناس در من جا بیفتد و بتوانم آن را در قالب یک نمایشنامه بنویسم. ناشناس کیست؟ رویای فروید؟ آیا این نمایشنامه تنها تعلق درونی یک پیرمرد است؟ هر کسی آزاد است برداشت خود را داشته باشد. برداشت من ارزش بیشتری از برداشت دیگران ندارد. نمایشنامه راه را برای ایمان باز می کند و در آستانه در می ایستد. گذشتن از این آستانه فقط کار ایمان است، یعنی امری شخصی و آزادانه. اگر من از این آستانه فراتر می رفتم دیگر مهمان ناخوانده یک نمایشنامه فلسفی نبود، نمایشنامه ای شعاری می شد که من از آن متنفرم، چرا که امکان همزمان اندیشیدن و احساس کردن را از تماشاچی می گرفت.

آن دوستی که به من توصیه کرده بود این نمایشنامه را چاپ نکنم، شاید نزدیکتر از پیش، هنوز در کنار من است. گاهی به شوخی با هم دربارۀ مرگی که برای مهمان ناخوانده خواسته بود حرف می زنیم. هنوز نظرش عوض نشده، اما از دوستان دیگری شنیده ام که او بخش هایی از نمایشنامه را از بر می داند».

 

 

خلاصه داستان:

شخصیت ها: زیگموند فروید– آنا فروید- مأمور نازی- ناشناس

داستان این نمایشنامه ی یک پرده ای در شب 22 آوریل 1938 می گذرد. یعنی پس از هجوم ارتش هیتلر به اتریش (11 مارس) و پیش از رفتن فروید به پاریس (4 ژوئن).

صحنه اول:

پاسی از شب گذشته است، فروید که مردی است سالخورده و از بیماری سرطان حنجره رنج می برد، با سرفه هایی که سعی در مخفی کردن آن دارد و نگاهی نافذ در مطب خود با دخترش آنا که زنی است سرسخت گفتگو می کند. گهگاه صدای سرود خواندن سربازان نازی از خیابان به گوش می رسد. «فروید: ای کاش دست کم بد می خوندن ...»

آنا سوالات زیادی مطرح می کند، خواب چیست؟ و ما به هنگام خواب کجاییم؟ رویای بیدار شدن از زندگی واقعی را در سر دارد تا بلکه تمام اتفاقات ننگین اخیر چون خوابی باشد. فروید اورا چون کودکان پرسشگر می داند و خودرا چون بزرگان، یک پاسخگوی احمق. فروید از بی معنا بودن اعدادی که مارا احاطه کردند گله دارد و همچنین از دنیایی که مدام تغییر می کند (تغییراتی نسبتا بد). فروید هواداران نازی را از اهالی وین نمی داند و آنا فجایعی را در وین بر می شمرد که از جنایت نازی ها در آلمان ننگ آورتر است.

برگه ای وجود دارد که خروج خانواده را از وین امکان پذیر می سازد. آنا اصرار به امضای آن توسط پدر دارد و فروید امضای آنرا ننگ آور می داند، چرا که همبستگی و همدلی با برادران خود را وظیفه خود می داند.

صحنه دوم:

مامور نازی وارد می شود. ضمن بهم ریختن کتابها دنبال شی با ارزش و در پی گرفتن پول بیشتر از فروید است. در مراجعت قبلی تعدادی کتاب را به هدف پیدا کردن مطالب ضد نازی با خود برده است و هر بار کتابهای کتابخانه را نیز بهم می ریزد. کتابهای فروید سوزانده شده است. فروید مدعی است که افکار ضد نازی در ذهن او جای گرفته و نه در مکتوباتش. آخرین اندوخته مالی آنها به پیشنهاد فروید برای جلوگیری از مزاحمت بیشتر و تعرض مأمور به آنا از گاوصندوق به مأمور داده می شود. گفته های مأمور نازی بسیار توهین آمیز است و به یهودی بودن فروید تکیه دارد و مأمور از اینکه آنها حتی در مقابل سربازان نازی مقاومتی هم نمی کنند احساس بیزاری می کند. یکی به دو کردن های تند آنا بر خلاف فروید که بسیار آرام سخن می گوید باعث می شود که مأمور نازی اورا برای بازجویی به گشتاپو ببرد.

صحنه سوم:

فروید، وحشتزده از رفتن آنا، بعد از تماس با سفیر آمریکا و مطلع ساختن او از واقعه، تقاضای پیگیری او را دارد و ضمنا قول به امضای برگه می دهد. برگه، گواهی برخورد شایسته مقامات آلمانی بویژه گشتاپو، ازطرف فروید است که او پس از اضافه کردن "بعدالتحریر: البته گشتاپو سازمان بسیار محبوب و نازنینی ست که من به همه سفارش می کنم." آنرا امضا می کند.

صحنه چهارم:

ناشناسی خوش لباس به طرز عجیبی ظاهرا از پنجره وارد می شود. فروید در ابتدا او را دزد می داند و هفت تیری از کشو بیرون کشیده و با اندکی تامل بر روی میز می گذارد. پس از نتیجه نگرفتن از گفتگوی اولیه اورا بیمار می داند و از او می خواهد با وقت قبلی به مطب بیاید. لیکن ناشناس هیچ یک از دو فرضیه را قبول نمی کند و بطرز عجیبی رفتن فروید از وین به پاریس در هفته آینده را پیش بینی می کند، درحالیکه این تصمیم هنوز در ذهن فروید شکل نگرفته است. پیش بینی های بعدی ناشناس از رجعت به لندن، تمام کردن کتاب در مورد موسی و نامی که پیشاپیش برروی کتاب فروید می گذارد، فروید را متعجب می کند و همینطور مختصر اطلاعاتی که از بچگی و نوجوانی و جوانی فروید می دهد و پیش بینی بازگشت زودهنگام آنا. ناشناس در معرفی خود می گوید که فروید باورش نخواهد کرد، لیک گهگاه به حالت شوخی وار خود را بیمار و نیازمند توجه فروید جا می زند. فروید تصمیم می گیرد که مثل یک بیمار اورا معالجه نماید. ناشناس مدعی است که پدر ندارد و کسی به اسم کوچک اورا نمی شناسد  و هرگز خواب نمی بیند. در ادامه  ناشناس به درخواست فروید داستانی تعریف می کند که فروید انتهای آن را زمزمه می کند. داستان خاطره ی پنج سالگی فروید است که تنها در ذهن فروید جای داشته و آن فروید را به وحشت می اندازد. او سعی می کند با هیپنوتیزم از ناشناس حرف بکشد. ناشناس در خواب خود را بدون خاطره و بدون سن و تولد و پدر و مادر، از ابتدا یتیم و بی همتا می داند. او مدعی است صدای زیگموند فروید را در پنج سالگی در میان هیاهوی دنیا که بالا می آمد شنیده است (درحالیکه از فروید جوانتر است) و می گوید «آدم ها در من هستن، اما هیج جا نیستن، مثل خوابهایی که توش هستن». در نهایت پاسخ فروید در مورد تاریخ مرگ فروید را نیمه تمام می گذارد و چشم باز می کند.

فروید از بیدار شدن ناگهانی بیمار بدون اذن او و از پاسخی که نیمه تمام ماند وحشتزده است. ناشناس می گوید چهره بازیگری را که بعد از مرگ فروید به دنیا می آید انتخاب کرده! و سپس در مقابل آینه هردو از بیگانگی ای که نسبت به جسم خود حس می کنند صحبت می کنند.

«فروید: ببخشین، ولی نمی تونم باور کنم که شما خودتون باشین. ناشناس: می دونم. تو به من ایمان نداری.دکتر فروید خدا نشناسه، یک ملحد فوق العاده، منکری که مومن هارو بی خدا می کنه، یک تعمیددهنده بی ایمانی.»

با این سخن فروید تردید دارد که با خداوند روبروست، لیک این تردید خود نشان از باورش دارد. از او علت انتخاب خود را می پرسد و اینکه آیا برای ایمان آوردن بر او ظاهر شده. ناشناس فروید را گزینه مناسبتری از یک کشیش یا یک خاخام می داند. او با آوردن دلایلی سعی در ایجاد تردید در ایمان فروید دارد. ناشناس توضیح می دهد که چطور وقتی فروید در سیزده سالگی پی به همه ضعفهای پدرش برده است برای اولین بار خواست که ایمان بیاورد و پدر ماورأالطبیعی را جایگزین پدر طبیعی خود سازد و چطور این برای فروید ریشه نظریه خداست که در کتابهایش به آن پرداخته و بدین ترتیب خداوند تنها یک ارضاکننده توهم بنظر می رسد و حال که فروید مجددا احساس ضعف می کند و در نبود دخترش از همیشه تنهاتر است نیاز به ایمان به خدا اورا مومن ساخته است. در این هنگام صدای پوتین سربازان در راه پله شنیده می شود و کسی با خشونت در می زند.

صحنه پنجم:

مأمور نازی وارد می شود. خانه را در جستجوی کسی می گردد. نامه امضا شده را در جیب قرار می دهد و با نشان دادن وصیت نامه فروید که دفعه قبل از خانه او برداشته بود و اشاره به حسابهای بانکی خارج از کشور فروید، قصد اخاذی از فروید را دارد. او خارج می شود.

صحنه ششم:

ناشناس از واقعیت وضعیت آنا سخن می گوید. اینکه از او بازجویی نمی شود(بر خلاف گفته مأمور نازی) و این برای بازداشت شدگان بسیار خطرناک است، چرا که به بازداشتگاه منتقل خواهند شد و یا تیرباران. آنا که خود این موضوع را می داند، با زخم زدن تعمدی به خود، سربازان را متوجه خود می سازد و مورد بازجویی قرار می گیرد، واین نیز همزمان توسط ناشناس روایت می شود. مجدد صدای پای نازیها در راهرو شنیده می شود و در آخرین جمله این صحنه ناشناس مدعی است که امشب فقط فروید قادر به دیدن اوست.

صحنه هفتم:

مأمور نازی برای پاسخ گرفتن در مورد نحوه دریافت پول از حسابهای بانکی بازگشته است و فروید با زرنگی او را از سر خود باز می کند. هنگام رفتن مأ مور مشخصات فردی که به دنبالش می گردند را می دهد، یک دیوانه که از تیمارستان فرار کرده و فروید با توضیحات مامور مشکل بیمار را افسانه باف بودن تشخیص می دهد.

صحنه هشتم:

ناشناس نام بیمار فراری را می گوید، "والتر اوبرزایت" و فروید ایمان خود را به یکباره از دست می دهد و ناشناس را اوبرزایت می نامد. ناشناس توضیحات بیشتری در مورد والتر می دهد. «فروید: عجیبه، شما سر من کلاه گذاشتین، ولی من حتی از دست تون دلخور نیستم. حتی برعکس، می شه گفت حس می کنم از دست یک درد بزرگ خلاص شدم، انگار کسی خاری رو از توی پام درآورده. ناشناس: این تیغ شک بود.»

با از بین رفتن ایمان، فروید از بیزاری ایکه در خیابانها موج می زند، تنهایی خود، نبود عشق، بی فایده بودن روانکاوی و نجات یک بیمار دیگر در چنین شرایطی، سخن می گوید. گفتگویی طولانی آغاز می گردد. فروید مایوس از همه چیز آسمان را تنها سقفی خالی بر روی دردهای انسان می داند. او معتقد است عقل روح ها را فراری داده است و دیگر قدیسی وجود ندارد و پزشکان بجای آنها آمده اند و تنها انسان است که با انسان همدردی می کند. ناشناس به او طعنه می زند که خیلی سریع به والتر اوبرزایت ایمان آورده است در قیاس با ایمان به خدا. فروید وضعیت اسف بار بیماری خود را علتی برای گرایش پیشین خود به ایمان می داند. ایمان به او شهامتی در مقابله با ترس از مرگ خواهد داد. او مقاومت در مقابل تسلیم شدن را سختتر از ایمان آوردن می داند و حاضر به استفاده از مخدری نیست که روح او را بی حس می کند، اگرچه که او در این حال نزار شیفته ایمان آوردن است و با آن خوشبخت خواهد شد. او این تمایل را خطرناک می پندارد، یک خیال باطل که او را خواهد فریفت و مانعی در راه حقیقت- معشوق سرسخت و پرتوقع و ارضاءنکننده او-است .

«فروید: رضایت نشانه ی حقیقت نیست. انسان توی یه زیرزمینه، آقای اوبرزایت. تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده. انسان می دونه که این شعله همیشه روشن  نمی مونه. انسان مومن جلو می ره و فکر می کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره ... انسان خدانشناس می دونه که دری وجود نداره، می دونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده، می دونه که پایان تونل پایان خودشه... پس طبیعیه که وقتی به دیوار می خوره دردش بیشتره... وقتی بچه اش رو از دست می ده، همه چیز براش تهی تره... براش سخت تره که نیک عمل کنه... اما می کنه! براش شب تاریکه، وحشتناکه، بی رحمه... اما پیش می ره... و درد دردناک تر، و ترس ترسناک تر و مرگ حتمی می شه... و زندگی براش تنها مثل یک بیماری مرگبار می مونه...

ناشناس: انسان خدانشناس شما تنها یک انسان ناامیده. فروید: ولی من اون یکی اسم ناامیدی رو می شناسم، شهامت. خدانشناس کسی یه که خیالات باطل نداره، چون همه خیالاتش رو پس داده و جاش شهامت گرفته. ناشناس: به چه دردش می خوره؟ چی به دست می آره؟ فروید: شرف.»

ناشناس ناراحتی فروید را بابت تاخیر خود در ظهور می داند، لیکن در هرحال، فروید را شرافتمند، زیبا و سخاوتمند می داند. فروید از خدا خشمگین است، خشم خود را با شکایتهایی که در صورت حضور خدا از او خواهد  داشت ابراز می کند. چرا شر در خیابانهای برلین و وین رژه می رود؟ چرا شر تا به این اندازه چشمگیر شده است؟ تفنگ بدست گرفته ، حزب خود را یافته است و همه نفرت ها دست به دست هم داده اند؟ خدا را به جرم دادن قولهای باطل متهم می کند. کدام قول های باطل؟ مرگ قول زندگی است در حالیکه برسر قولش نایستاده است. درد انکار تمامیت یک بدن است و شر اخلاقی،  پیمان صلحی است که شکسته شده. ولی بدترین شر ، عقل کوته بین ماست که با دانستن جامع در تعارض است. او می گوید زندگی زیبا بود اگر خیانت نبود، زندگی زیبا بود اگه هیچوقت فکر نمی کردم باید عادلانه و طولانی و سعادتمندانه باشه... شر همون قول باطله و خدائی که از دنیائی که ساخته رضایت داره، مضحک، بی رحم، متقلب، جنایتکار، خالق درد و شر انسان هاست.

ناشناس در پاسخ فروید توضیح می دهد. به جنایت های بی شماری که در آینده اتفاق خواهد افتاد اشاره می کند و مقصر اصلی را معرفی می کند و خود را از اتهام مبری می داند. در بخشی از سخن ناشناس: «...آفت های دیگه ای هم خواهد بود، اما مادر همه آفت ها، همون ویروسیه که نمی ذاره تو به من ایمان بیاری: تکبر! تکبر انسان هرگز تا این حد نبوده. زمانی بود که برای تکبر انسان، به مبارزه طلبیدن خدا کافی بود؛ امروز این تکبر اومده و جای خدا رو گرفته. بخشی از انسان الهیه، همین بخش به انسان اجازه داده تا خدا رو انکار کنه. کم تر از این شمارو راضی نمی کنه. شما خیالتون رو راحت کردین: جهان تنها حاصل یه تصادفه، یک لجاجت مغشوش مولکول ها! و در نبود هر اربابی، دیگه خودتون ارباب باشین...! این قرن، قرن جنون انسانهای متکبر خواهد بود. ارباب طبیعت: و شما زمین رو آلوده می کنین و ابرها رو سیاه! ارباب مواد: دنیا رو به لرزش در می آرین! ارباب سیاست: توتالیتاریسم رو اختراع می کنین! ارباب زندگی: بچه هاتون رو از روی کاتالوگ انتخاب می کنین! ارباب بدنتون: چنان از بیماری و مرگ هراس دارین که به هر قیمتی حاضر می شین زندگی رو ادامه بدین، زندگی نه، باقی موندن، بی حس، مثل یه گیاه توی گلخونه! ارباب اخلاق: فکر می کنین که این انسانها هستن که تمامی قوانین رو درست می کنن و چون همه ارزشها یکیه، هیچی ارزش نداره! و خدای انسانها پول خواهد شد، تنها خدایی که می مونه، توی تمام شهرها براش معبد خواهند ساخت، و در نبود خدا همه فکرها پوک می شن و از بین می رن. در ابتدا از این که خدا رو کشتین احساس رضایت می کنین. چون اگه خدایی وجود نداشته باشه همه چیز حاصل انسانه. در ابتدا تکبر اضطراب رو نمی شناسه. تمام هوش رو به خودتون اختصاص می دین. تاریخ هرگز اینهمه فیلسوف سیاه اندیش و در عین حال خوشبخت رو ندیده. فروید، تو این روز رو هنوز نمی بینی، اما دیگه نوری در دنیا وجود نخواهد داشت. اگه جوانی در یک شب تردید که در این سن و سال رایجه، از مردان پخته ای که در دور او هستن بپرسه: «می شه لطفا بگین معنی زندگی چیه؟» هیچ کسی نمی تونه جوابش رو بده. و این اثر شما خواهد بود. اثر تو و دیگران. شما بزرگان این قرن، انسان را با انسان و زندگی را با زندگی توجیه خواهید کرد. انسان چیه: دیوانه ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می کنه! پس از تو انسانیت برای همیشه توی زندانش تنها می مونه. البته تو هنوز مست پیروزی و کشف و پیشتازی هستی... ولی به بقیه فکر کن، اون هایی که بعد از تو به دنیا می آن، براشون چه دنیایی رو گذاشتی؟ وحی الحاد! خرافاتی احمقانه تر از همه خرافه های پیشین.»

فروید همچنان مردد است که آیا ناشناس واقعا ... اما هر زمان که بی اختیار خدا را مخاطب خود می داند، بر خود مسلط می شود تا دچار خطا نشود. ناشناس اورا تشویش به ایمان آوردن می کند. اما او به ایمان نیاز ندارد، به قطعیت نیازمند است. هویت ناشناس را سوال می کند، از او معجزه می خواهد. ناشناس درخواست معجزه از طرف یکی از بزرگ ترین مغزهای این قرن را مسخره می داند، «فکر می کردم معجزه هام رو فقط باید برای احمق ها نگه دارم...». کسی آرام و مودبانه در می زند.

صحنه نهم:

ناشناس پنهان می شود. مأمور نازی وصیت نامه فروید را پس می دهد. او خبر دستگیری دیوانه فراری را می دهد و می رود.

صحنه دهم:

فروید مجددا در تردید فرو می رود. ناشناس در پاسخ سوال فروید، علت آمدن خود را نفرت از حماقت و کوته بینی و ... فروید بازگو می کند و خود را خدایی تنها می داند. با شنیده شدن صدای زجر و عذاب مردم در خیابان از تعدی مأموران نازی، فروید تقاضای دخالت خدا را دارد، اما ناشناس انسان ها را آزاد می داند، آزاد در مقابل خیر و شر، و دخالت خود را در این امور ممکن نمی داند.

«فروید: پس چرا این جهان رو آفریدین؟ ناشناس: بخاطر همون چیزی که آدم همیشه براش حماقت می کنه، چیزی که آدم حاضره همه کار براش انجام بده، دلیلی که بدون اون همه چیز پوچه ... از روی عشق. حالا دیگه چشمهات رو پایین می ندازی، فروید عزیز، تو چنین چیزی رو نمی خواهی، مگه نه؟ تو خدایی رو که عشق می ورزه نمی خوای. تو خدای قهر و خشم و غضب رو ترجیح می دی. شما انسان ها همه تون پدر سخت گیر رو به پدر مهربون ترجیح می دین ... اگر از روی عشق نبود پس چرا شمارو آفریدم؟ ولی شما مهر خدا رو نمی خواین، شما خدایی رو نمی خواین که گریه می کنه ... زجر می کشه ... تو خدایی رو می خوای که در برابرش سجده کنی، نه خدایی که در برابر تو زانو می زنه... زیباست مگه نه؟ »

صحنه یازدهم:

ناشناس مخفی می شود. آنا وارد می شود. او از اتفاقاتی که افتاده می گوید و از جنایتها و از مقاومت نکردن هم کیشانش گلایه می کند. امید دارد که با رفتن از آنجا افشاگری نماید و فروید اینکار را به دلیل حفظ جان خواهرانش مصلحت نمی داند. فروید به یاد ناشناس می افتد و سعی می کند او را پیدا و به دخترش معرفی کند. آنا که حضور یک میهمان را باور ندارد به پدر می گوید که در هنگام آمدنش پدر سر بر روی میز، خواب بوده است. آنا برای آوردن جوشانده خارج می شود.

صحنه های دوازده، سیزده، چهارده و پانزدهم:

ناشناس می گوید که به دلیل مجسم شدنش ناچار به دستشویی رفته است. فروید اصرار می کند که اورا به دخترش معرفی کند. او بالاخره می پذیرد. «آنا در ابتدا بعد از ورود، ناشناس را در چند مرتبه تصادفا نمی بیند. با معرفی پدر به سمت ناشناس بر می گردد و با بی میلی با او مثل یک آشنا برخورد می کند و برای آوردن فنجان دیگر جوشانده خارج می شود. فروید و ناشناس از برخورد معمولی او متعجبند. آنا ناشناس را فردی می داند که پانزده روز اخیر مدام اورا در پارک و بیرون از خانه تعقیب نموده و با لبخند و چشمک سعی در برقراری ارتباط داشته است و با گفتاری عدم رغبتش به شروع  این ارتباط را نشان می دهد.

صحنه شانزده و هفده:

فروید به علت عدم پیش بینی ماجرا توسط ناشناس به او شک می کند. ناشناس باز شک فروید را خاری می داند که فروید را رها نمی کند و قصد رفتن دارد. فروید ملتمسانه از او می خواهد که دیگر او را ترک نکند. با دیدن اینکه ناشناس از طریق پنجره و مثل انسانها سعی در خروج دارد مجددا سایه شک در او موج می زند و در انتها نیز کلت را به سمت ناشناس نشانه می گیرد تا مانع رفتن او شود و یا با شلیک به او باور خود را به او تقویت بخشد. ناشناس او را مردد می کند، چرا که در صورت انسان بودنش فروید مرتکب به قتل خواهد شد. ناشناس از او می خواهد ایمان را با ایمان تغذیه کند و نه با مدرک (شلیک).

در آخرین مکالمه ناشناس فروید را آزاد می داند، آزاد در آنکه خود ایمان بیاورد و یا ... . فروید با چشمان بسته گلوله ای در تاریکی به سمت ناشناس که در حال پایین رفتن از ناودان مثل یک دزد است شلیک می کند...«خطا رفت!»

 

 نقد داستان:

 

نمایشنامه، خوانندۀ علاقه مند به موضوع (ایمان) را مجذوب خود می سازد، گفتگوهای زیبا، که نشان از توانائی و ذوق نمایشنامه نویس در خلق مکالمه ای نسبتا قوی دارد، تمرکز خواننده را در دنبال کردن خط سیر داستان می طلبد. تردید در هویت مرد ناشناس تا به انتهای داستان خواننده را در تعلیق دلچسبی قرار می دهد و به آن شک در واقعی نبودن مرد ناشناس(تنها در خواب فروید بوده است) اضافه می گردد. مطرح بودن سوالاتی پایه ای و مهم در نمایشنامه های اشمیت همواره خوانندگان و مخاطبان را مجذوب نمایشنامه می سازد، تا با علاقه داستان را دنبال نمایند.

یکی از زیباترین بخش های نمایشنامه بی شک تصویری است که فروید از اروپا در شکایت از خدا ترسیم می کند. آنکه چطور امکان دارد تمام شرارتها و پلیدی ها دست به دست هم داده باشند و در یک حزب جای گرفته باشند. بی شک جنگ و جنایتی که در این دوران بر بشر گذشت یک امر غیر معمول و تکرار نشدنی نبوده. به عقیدۀ بسیاری که در دیگر تولیدات فرهنگی و اجتماعی مشاهده می شود، غالبا طرفداران فاشیسم و نازیسم بیماران روانی حاد تصویر شده اند، این برداشت بسیار ضعیف و غیر قابل دفاع به نظر می رسد، پر واضح است که بسیاری از طرفداران این احزاب افراد معمولی بوده اند. در این نمایشنامه، بر خلاف تفسیرهای ذکر شده، فروید مستقیما به این موضوع اشاره دارد که تمامی شرارتهای کوچک (که بصورت عادی خطرناک نیستند و در افراد معمولی مشاهده می شود) و بزرگ دست به دست داده اند و اینچنین است که جهان در چنین وضع نفرت انگیزی گرفتار شده است.

بخش اصلی و بدنه داستان گفتگوی مرد ناشناس و فروید است. اوج این گفتگو بخش هایی است که عینا درخلاصه آمده است. تردید فروید در اعتقاد و یا بی ایمانی به خدا در سنین پیری، در واقعیت مسئله ای مجزی از داستان است که در اینجا لزومی به مستند بودن داستان نیست.

تاکیدهای ناشناس به آنکه فروید مومن تر از بسیاری از متظاهران ایمان است، سنجیده و زیبا است: «وقتی می شنیدم داری می گی به خدا ایمان نداری، مثل بلبلی بود که می پرسه چرا موسیقی رو بلد نیست.» و یا «فروید: چرا من؟ چرا نرفتین پیش یه کشیش یا یه خاخام؟ ناشناس: هیچ چیزی به اندازه گفتگو با یه ستایشگر حوصله من رو سر نمی بره ... تازه من مطمئن نیستم که یک کشیش من رو بیشتر از شما تحویل بگیره. این آدمها این قدر عادت کرده ن به جای من حرف بزنن، به جای من عمل کنن، به جای من نصیحت کنن ... می ترسم مزاحم شون بشم».

مطالبی که فروید در تشبیه زندگی به زیرزمین می گوید (که در خلاصه عینا آمده است) حاوی نکات جالبی است. از جمله در جایی که می گوید برای انسان خدانشناس سخت تره که نیک عمل کنه، اما می کنه، به انجام عمل نیک توسط انسان خدانشناس تاکید دارد. فروید در این سخن خود را در تصور دارد، لیکن عام بودن گفته اش به تصور باطل و عامیانه بسیاری که علتی برای نیک عمل کردن انسان خدانشناس نمی یابند اعتراضی سخت داشته است. نیک عمل کردن در اکثر موارد ناشی از فهم صحیح انسانیت است و آنچه که تحصیل آرامش و خوشبختی را برای همگان میسر می سازد، و این فهم بدون استفاده از دستورات دینی در دسترس شعور انسان قرار دارد.

می توان جستجوی دیوانه فراری توسط مأمورنازی که از دید فروید با جستجوی ناشناس در صحنه هایی از نمایش ترکیب شده است و اینکه هرگز ناشناس توسط مأمور نازی دیده و پیدا نمی شود را بدین معنی پیوند زد که مامورین سیاهدل نازی ایمان را علتی برای دیوانگی می بینند، شاید ایمان نیز سزاوار اسارت است و البته آنان هرگز موفق به دستیابی و اسارت آن نخواهند شد. 

علی رغم ظرافتهای فوق الذکر، اشمیت کلیه مفاهیم ایکه قصد انتقال آنرا دارد در قالب گفتگو بیان می کند و این باعث یکنواختی در تئاتر خواهد شد که تنها شیفتگان موضوع در این خصوص گذشت خواهند کرد و دچار خستگی نخواهند شد، چراکه در این قالب از سایر ویژگیهای متنوع و سرگرم کننده یک نمایشنامه کمتر استفاده شده است. گفتگوی افراد در بخشهایی از داستان نیز روالی معمولی و روایتی ساده به خود می گیرد.

اشمیت می گوید: «برداشت من ارزش بیشتری از برداشت دیگران ندارد. نمایشنامه راه را برای ایمان باز می کند و در آستانه در می ایستد. گذشتن از این آستانه فقط کار ایمان است، یعنی امری شخصی و آزادانه. اگر من از این آستانه فراتر می رفتم دیگر مهمان ناخوانده یک نمایشنامه فلسفی نبود، نمایشنامه ای شعاری می شد که من از آن متنفرم، چرا که امکان همزمان اندیشیدن و احساس کردن را از تماشاچی می گرفت». بر خلاف نظر اشمیت که نمایشنامه خود را بدون سودهی دانسته و معتقد است انتخاب نهائی را به خواننده مختار واگذار نموده، با خواندن نمایشنامه براحتی می توان به کشش نویسنده و اعتقاد راسخ او به خداوند پی برد. وزنه ایمان (سخنان ناشناس) در مقابل الحاد (سخنان فروید ) کاملا سنگینی می کند. ناشناس بسیار مستحکم و مسلط به جریان است و فروید در تمام طول گفتگو مردد. اگرچه علت اینهمه تردید و ضعف در فروید بیماری، پیری و تنهائی اوست، لیکن خواننده به هر حال سخنان چنین فردی را در نظر گرفته و با سخنان ناشناس مقایسه می کند و پیری و درماندگی او از بیماری و تنهائی را از خاطر می برد. آخرین سخنان را ناشناس می گوید و تاثیر نهائی را بر ذهن خواننده می گذارد. شکایت فروید از خداوند بچه گانه به نظر می رسد و مانند شکوائیه یک آدم مستاصل است که خود می داند این شکایت بی معنی است. تضاد درونی این شکایت کاملا پیداست ، چرا که فروید در صورت بی ایمانی و اعتقاد به انسان سالاری به بن بستی لا ینحل رسیده است ، بن بستی که جهان را تهدید می کند و خود نشان از ضعف انسان دارد. حال که او در نظریه خود به مشکلی چنین حاد بر خورده است، دست و پا می زند و به دنبال مقصری برای فرافکنی می گردد و بدیهی است در این تغییر موضع ممکن نیست خواننده بپذیرد که به یکباره فروید حق آن را دارد که خود را مومن انگاشته و خداوند را ظالم بداند، لذا حرفهای ناشناس که غرور انسان را مسبب همه چیز می داند بسیار دلنشین تر خواهد بود. تاثیر خوانش نمایشنامه را از این بابت، به وضوح می توان از انعکاس نظرات مخاطبان عام دریافت.

 شاید بتوان گفت که شخصیت آنا در داستان کمتر پرداخت شده و ضعف هایی در آن مشاهده می شود. سخنان آنا در بخشهایی از نمایشنامه نشان از سخنان یک اندیشمند میانسال و یک روانشناس صاحب نظر ندارد. به عنوان مثال به نظر می رسد در گفتگوی آنا با پدر در صحنه اول نمایشنامه ، جایی که آنا می گوید: «وقتی می خوابیم کجا می رویم؟ وقتی همه چیز خاموش می شه، وقتی حتی خواب هم نمی بینیم، کجا هستیم؟» خواننده باید از کم معنی بودن سوالات چشم پوشی کند، چرا که در پس این سوالات هدف بازگوی کردن آن است که شرایط حاکم بر زندگی بیشتر به خواب می ماند.

فروید در ابتدا با امضای برگه گواهی بسیار مخالف است و آنرا ننگ آور می داند. همدلی و احساس همبستگی با برادران قویا در ذهن فروید جای گرفته است ، لیکن با اولین خطری که برای دخترش آنا پیش می آید (بازداشت او) که بدنبال یکی به دو کردن های نسبتا سطحی آنا و مأمور نازی است، که نوعی سهل انگاری تلقی می شود، فروید سراسیمه بدنبال برگه می گردد و آنرا امضا می کند! طبعا اندیشه هایی چنان مستحکم که برای خواننده داستان دلالت از انسانیت یک دانشمند برجسته است، با عمق و تزلزل ناپذیری شگرفی همراه خواهد بود، لیک این اعتقادات به سادگی رنگ دیگری به خود می گیرد. خواننده نکته گیر در موارد دیگری در نمایشنامه به شعارهای غیر قابل اعتنایی از این دست بر می خورد که طبعا خوش آیند نیست.

تکرار و برجسته کردن دله دزدیهای مأمور نازی و اخاذی او چندان دلچسب نیست، چرا که در گفتگوی آنا و مأمور، آنا تحت تأثیر رفتار بد مأمور قرار گرفته و با یکی به دو کردن و بی احترامیهایی متقابل که در سخنانش مستتر است خود را از جایگاه غیر قابل دسترس مأمور نازی به یک مخاطب نسبتا تحت تاثیر او بدل ساخته، در صورتیکه مأمور نازی مقام برجسته ای نداشته است، مگر آنکه بپذیریم مأموران خاص نازی دزدیهای خرد و ناچیز داشته اند!.

ناشناس در زمانی که فروید او را خدا می داند، در دل فروید تردید ایجاد می کند و در وضعیتی که کاملا او را شیاد می بیند، تشویق به باور نمودنش به عنوان خدا (یا ایمان آوردن به خدا) دارد. این خلاف جهت رفتار کردن ناشناس، چندان قابل فهم نیست و به نظر هدف خاصی را بجز سرگرمی در داستان و قدری به سخره گرفتن فروید، دنبال نمی کند.

در بخش هایی از نمایشنامه نیز گفتگوهایی ضعیف مشاهده می گردد. از آن جمله:

«خرد داشتن بیشتر اوقات اینه که آدم پیرو جنونش باشه تا عقلش» این جمله از ناشناس ضمّ عقل گرایی افراطی فروید است. اما آیا این جمله حقیقتا معنی دارد؟!

«ناشناس: و همچنان بدون اینکه به زبون بیاری به خودت گفتی: و هنگامی که من فریاد می زنم و گریه می کنم، خانه خالی است. هیچکس صدای مرا نمی شنود و دنیا همین خانه خالی است که در آن وقتی صدا می زنیم هیچ کس پاسخ نمی دهد. من اومدم بهت بگم اشتباه می کنی، همیشه کسی هست که صدات رو بشنوه. کسی هست که بیاد». این بخشی از داستانیه که ناشناس از فروید پنج ساله تعریف می کند. آیا این حرفای یک کودک پنج ساله می تونه باشه؟

در بخشی از گفتگو «فروید: ازاینجا برین بیرون... شما یه آدم سادیست هستین! سادیستی که از یه شب مغشوش سوء استفاده می کنه! سادیستی که از ضعف من لذت می بره! ناشناس: اگه ضعفت نبود من از کجا می تونستم وارد بشم؟». اشمیت در اینجا ضعف را به منزله نبود قدرت نمی انگارد، عملا به عنوان نبود تکبر و یا قدرتی با ارزش منفی می داند، چرا که باعث جلوگیری از ورود خدا به دل انسان شده است، که از نقطه نظر ناشناس(خدا) این ورود تکامل انسان را در پی دارد. در صورتیکه این جمله خود بعضا از دلایل خدانشناسان قرا می گیرد. آنان استدلال می کنند که انسان ضعیف نیازمند آفریدن موجودی برای وابستگی خود خواهد بود، و مادام که انسان قدرتمند است و ضعفی ندارد (قدرت در معنا و با ارزش گذاری مثبت) دل به خدا نمی بندد.

«ناشناس: ... می دونی خدا بودن یعنی چی؟ یعنی بودن در تنها زندونی که نمیشه ازش فرار کرد. فروید: پس ما چی؟ ما انسان ها؟ ما براتون سرگرمی نیستیم؟ ناشناس: شما خودتون کتاب هایی رو که نوشتین دوباره می خونین؟ ... آدم ها هیچ وقت فکر نمی کنن که خدا چقدر می تونه تنها باشه!» تمام گفته ها بی معنی است. اگرچه در بار اول خواندن و یا در هنگام شنیدن آن در صحنه تئآتر، جملات زیبا و حاکی از ظرافت طبع نویسنده به نظر می رسد، لیکن توصیفاتی که اشمیت از زبان ناشناس(خدا) در وصف خود می کند، بسیار فراتر از شناخت و فهم و دریافت انسان است و کاملا بی ربط به نظر می رسد! چرا باید خداوند احساس تنهایی داشته باشد؟ از همراهی نکردن آفریننگان خودش که با عشق آفریده؟ چرا این سوال بچه گانه مطرح شده است که آیا خداوند با تماشای انسانها سرگرم نمی شود؟

«ناشناس: من دیگه میرم فروید... فروید:دیگه هیچ وقت نمی بینمتون؟ ناشناس: هر وقت که بخواین می تونین من رو ببینید. اما نه با چشماتون. فروید: پس با چی؟ ناشناس انگشتش را روی قلب فروید می گذارد» ؛ «فروید: از کجا معلوم که تو شیطان نباشی؟ ناشناس: خدایی که به وضوح مانند خدا ظاهر بشه خدا نیست، تنها پادشاهه جهانه، دور من باید تاریکی باشد، من به سر نیاز دارم، وگرنه دیگه چه انتخابی برای شما باقی می مونه؟ ... من یه راز هستم ، نه یه معما» در تمامی گفته های نظایر ایندو، اشمیت بسیار عامیانه سخن می گوید و از حرفهایی که بیش از آنکه معنی و محتوای قوی ای داشته باشد، و در استنتاجهای قوی خداشناسی نقشی بازی کرده باشد، استفاده کرده است که تنها می تواند دلچسب عوام باشد.

ضعف های کوچک مشابهی نیز وجود دارد (مثلا وجود کلت در کشوی میز فروید در شرایط جنگ و در شرایطی که خانه بارها مورد جستجو قرار گرفته و ...)

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
علیرضا

تینوش نظم جو آقا هستن...در صحنه اول فروید از تغییر جهان حرف نمیزنه منظورش اینه که پیری باعث میشه زنگی سخت تر و بد تر بشه....در صحنه هفتم زرنگی فروید تعبیر مناسبی برای اتفاقی که افتاد نیست ناشناس به فروید پیشنهاد میکند از عکس دایی اش کمک بگیرد و چون فروید به او تقریبا ایمان اورده،اعتماد میکند و به یک شکل اتفاقی یا شاید هم فراطبیعی نه تنها از مخمصه نجات پیدا میکند بلکه از مامور نقطه ضعف هم میگیرد.... ممنون از وقتتون موفق باشید ؛)