مارکس (5)

کمونیسم:

«انگلس در سخنان خود در مراسم تدفین مارکس گفت گرچه برداشت مادی از تاریخ و آموزه ارزش اضافی بزرگترین اکتشافات نظری مارکس بودند، اما: «مارکس مقدم بر هر چیز یک انقلابی بود. رسالت واقعی او در زندگی این بود که به هر شکل ممکن در سرنگونی جامعه ی سرمایه داری و نهادهای دولتی برآمده از آن سهمی ایفا کند و در راه رهایی پرولتاریای جدید قدمی بردارد..»».

مارکس امیدوار بود که کمونیسم جای سرمایه داری را بگیرد، لیکن درباره ی جزئیات جامعه ی کمونیستی سکوت می کرد. این سکوت بی دلیل نبود. او اعتقاد داشت که جنبش تاریخ مرهون تکامل نیروهای تولید است، نه تحول و تکامل اندیشه ها. نظریه ها می بایست به کارگران نقش شان در تاریخ را نشان دهند و آنها را نسبت به شیوه ای که سرمایه داری آنها را استثمار می کرد آگاه و حساس کنند. مارکس سوسیالیسم خود را علمی می دانست، چرا که بر پایه ی شناخت قوانین تاریخی استوار است. از آنجا که نظریه ها از دید او نمی توانست از زمان خود خیلی فراتر رود و تحول تاریخی نیاز به بستر مناسب (تکامل ابزار تولید) دارد، ترسیم نقشه جامعه ی کمونیستی نوعی خیال پردازی است و به همین دلایل، جلو انداختن انقلاب بی آنکه زیربنای اقتصادی جامعه آن تکامل یافته باشد طوری که کل طبقه ی کارگر برای شرکت در انقلاب آماده باشند، کار سودجویانه ای بیش نیست (هیچ کس اراده اش را نمی تواند به سیر تاریخ تحمیل کند). به اعتقاد او، پیش بینی شکل جامعه ی جدیدی که قرار بود انسانهای آزاد عصر نو بنا کنند امکان پذیر نبود.

با این وجود اشاراتی که بعضا مارکس در مورد شکل زندگی در جامعه ی کمونیستی داشته است قابل بررسی هستند. کمونیسم از نظر مارکس چیستان پاسخ یافته ی تاریخ و راه حل تضادهای پیشین تاریخ بشر است، تضاد انسان با طبیعت، انسان با انسان، آزادی با ضرورت، و فرد با نوع. تصویری از این بهشت تمام عیار در ذهن مارکس بود که در آن انسان می توانست هر کاری مطابق با امیالش و بدون محدود بودن به مرزبندی های تقسیم کار و ... انجام دهد. او می گفت که دولت بر اثر تناقض نفع فرد و جامعه پا به عرصه می گذارد و با رفع این تضاد می توان دولت هم نداشت. لیکن کمونیسم چگونه تضاد منافع فرد و جامعه را حل می کند. پیشتر افلاطون راه حلی در فلسفه اخلاقی خود بیان نمود که فلاسفه بعد را متقاعد نساخت. افلاطون خوشبختی فردی را در رفتار مبتنی بر فضیلت و خدمت به اجتماع می دانست. مارکس بدین ترتیب می بایست راه حلی مشابه ارائه داده باشد، طوریکه امحاء مالکیت خصوصی نیز در آن نقش بازی کند. اگرچه از میان رفتن مالکیت خصوصی بخش بزرگی از دغدغه های افراد را در سودجویی و در رفتار متعارض با نفع اجتماع از میان خواهد برد. چرا که دیگر رقابت در تملک از میان رفته است، اما همچنان انواع دیگر رقابت، حتی با جلوگیری از احتکار، ممکن خواهد بود مانند سعی در مصرف بیشتر و یا کار کمتر، که اینگونه رفتارهای افراد همچنان با نفع اجتماع در تعارض است. بدیهی است که تنها با تغییر سرشت انسان منشا رفتارهایی از این دست از میان خواهد رفت و این چیزی است که کمونیسم می بایست توضیح دهد.

«در اینجاست که برداشت مادی از تاریخ مبنایی فراهم می کند برای گنجاندن کمونیسم در دایره ی امکان. بر اساس نظر مارکس درباره ی تاریخ، با دگرگون شدن زیربنای اقتصادی جامعه همه ی انواع آگاهی هم دستخوش تغییر می شوند. حرص، خودخواهی و حسد خصائص جاودانه انسان  نیستند. در جامعه ای که مالکیت خصوصی و ابزار خصوصی تولید جای خود را به مالکیت اشتراکی و سازماندهی اجتماعی ابزار تولید داده اند، دیگر از این صفات نشانی نخواهد بود. تمام هم و غم ما دیگر تحقق بخشیدن به منافع خصوصی مان نخواهد بود. شهروندان جامعه ی جدید خوشبختی خود را در تلاش برای بهروزی همگان خواهند یافت. بنابراین جامعه ی کمونیستی مبنای اخلاقی جدیدی خواهد  داشت».

عده ای ادعا کرده اند – از جمله لنین- که مارکسیسم نظامی است علمی، و از هرگونه قضاوت یا اصل اخلاقی عاری است. این حرف چرند است. اگرچه بعضی از اظهارات مارکس و انگلس در رابطه با اینکه اخلاق هم در کنار حقوق و دین جزو تعصبات بورژوازی است که بسیاری از منافع بورژوازی پشت آن کمین کرده اند، تشابهی با این اعتقاد دارد، لیکن واضح است که مارکس در تمامی اعتقاداتش این باور را داشته است که کمونیسم نظامی مطلوب است و در رابطه با اخلاق نیز، او معتقد نبود که همه ی اصول اخلای را باید نفی کرد (تنها آن دسته که در خدمت حاکمان قرار دارد باید نفی شود). او تصور می کرد بعد از استقرار کمونیسم، اخلاق طبقاتی کنار می رود و اخلاقیات واقعی انسانی باقی می ماند.

در کمونیسم هیچ نوع آگاهی کاذبی در کار نخواهد بود. آگاهی کاذب از آنجا ناشی می شود که روبنای جامعه می تواند زیربنای واقعی آن را پنهان کند (مثلا مخفی بودن استثمار کارگران در سرمایه داری. همچنین این که سرمایه دار نسبت به عایدی های سرمایه گذاریهایش حقی اخلاقی دارد که اخلاق طبقاتی باعث این تصور شده است). در تولید کمونیستی استثماری وجود نخواهد داشت که پنهان شود. همراه با اوهام دینی، اوهام اخلاقی نیز برچیده می شود.

خصلت اخلاق جدید (بعد از استقرار کمونیسم) با تمام مکاتب اخلاقی پیشین فرق دارد، حتی با مکاتبی از قبیل فایده گرایی. البته مارکس با اندیشه اصلی فایده گرایی، یعنی حداکثر ساختن خوشبختی مشکلی نداشت، ضمن آنکه این اندیشه را بسیار بدیهی و پیش پا افتاده می دانست. او از این اعتقاد بیزار بود که در جامعه سرمایه داری می توان برای نفع عمومی فعالیت نمود، چرا که این مشخصا بر خلاف منافع فردی خود رفتار کردن است.

بر خلاف دست نوشته های اقتصادی و فلسفی، قطعه ای در جلد سوم سرمایه هست که تضاد بین آزادی و ضرورت را لاینحل می داند. چرا که این خود ماهیت اشیاء است که وقتی مشغول تولید برای ارضای نیازهایمان هستیم، آزاد نیستیم. در نتیجه برای بدست آوردن آزادی بیشتر می بایست ساعات کار ضروری خود را به حداقل برسانیم. لیکن آنچه او در اظهاراتش در مورد برنامه ی گوتا درباره ی کمونیسم می گوید کاملا با این در تضاد است. در آنجا مارکس پایان انقیاد بردگی آور فرد را در برابر تقسیم کار پیش بینی می کند و زمانی را می بیند که کار تنها راهی برای ادامه ی حیات نخواهد بود، بلکه نیاز اساسی زندگی خواهد شد.

«از هر کس به اندازه ی توانش، به هر کس به اندازه ی نیازش (اصل معروف توزیع در جامعه ی کمونیستی)». این اصل از مارکس نیست و او با توجه به آنکه توزیع را حتی به شکل سرمایه داریش در شیوه ی تولید سرمایه داری نامناسب نمی داند، بر این نکته تاکید می کند که تولید مهم است و با شکل گیری وضعیت تولید مناسب، توزیع مناسب خودبخود پدید می آید. همه ی چیزهایی که مارکس درباره ی کمونیسم می گوید، موقوف است به فرض وجود وفور مادی.

کمونیسم شکل غایی جامعه است، کمونیسم بر پایه ی پیشرفتهای عظیمی بنا می شود که سرمایه داری با قساوت تمام آنها را بوجود آورده است، به همین دلیل کمونیسم به نیروهای تولید امکان می دهد تا حد نهایت ممکن تکامل یابند. بحران های اضافه تولید بروز نخواهد کرد. ارتش ذخیره ی کارگران بیکار وجود نخواهد داشت، با این وجود فرآیند ماشینی شدن و خودکار شدن تولید به تکامل خود ادامه خواهد داد، اما دیگر باعث بی قدر شدن کار کارگران نخواهد شد. ارزش اضافی متعلق به کارگزان خواهد بود، بجز مقدار جزئی ای برای سرمایه گذاری اجتماعی آتی. دولت وجود نخواهد داشت (مبتنی است بر فرض وفور مادی و دگردیسی سرشت انسان). البته در ابتدا برای اینکه شکل های سرمایه دارانه ی تولید را از بین ببرد، دیکتاتوری پرولتاریا وجود خواهد داشت. تقسیم جوامع به طبقات نیز از میان خواهد رفت و از تضاد منافع فرد و اجتماع هم اثری نخواهد ماند. با فرض درستی نظر مارکس مبنی بر اینکه کمونیسم ابتدا در پیشرفته ترین جوامع صنعتی ظهور خواهد کرد و خصلتی بین المللی خواهد داشت، دیگر به دولت برای دفاع از کشور نیز نیازی نخواهد بود. اجتماعی شکل خواهد گرفت که در آن تکامل آزادانه ی هر فرد، شرط تکامل آزادانه ی همه افراد است.

/ 1 نظر / 12 بازدید
یواشکی

دل خوش سیری چند؟ به وب سایت من بیا خوشحال می شم. اگه مایل به تبادل لینک هستی برایم پیام بذار. مرسی