مارکس (1)

نام کتاب: مارکس ؛  نویسنده: پیتر سینگر ؛  مترجم: محمد اسکندری ؛ مشخصات نشر: تهران، انتشارات طرح نو 1379

 

مختصری دریاره نویسنده:

پیتر سینگر در 1946 در ملبورن استرالیا به دنیا آمد و در دانشگاههای ملبورن و آکسفورد تحصیل کرد. او در دانشگاههای آکسفورد، نیویورک، کلرادو و کالیفرنیا تدریس کرده است. سینگر در 1977 به سمت استادی فلسفه در دانشگاه موناش برگزیده شد و مدتی بعد مرکز مطالعات اخلاق زیستی انسان را در همان دانشگاه تاسیس کرد و خود ریاست آنرا به عهده گرفت. مرکز دانشگاهی ارزشهای انسانی دانشگاه پرینستون او را در سال 1999 به کرسی استادی ایرا دوکامپ در اخلاق زیستی برگزید. سینگر موسس و اولین رئیس انجمن بین المللی اخلاق زیستی است. او با کمک هلگا کوهس مجله اخلاق زیستی را منتشر می کند.

سینگر تالیفات متعددی دارد، از جمله : رهایی جانوران، اخلاق عملی، چگونه زندگی کنیم؟ و باز اندیشی زندگی و مرگ. او همچنین نویسنده مقاله بلند اخلاق در دائره المعارف بزرگ بریتانیکاست. پیش از این مصاحبه برایان مگی با او درباره هگل و مارکس در کتاب فلاسفه بزرگ به ترجمه آقای عزت الله فولادوند به فارسی منتشر شده است.

 

مختصری درباره کتاب :

(به روایت از نویسنده):

درباره مارکس کتابهای زیادی هست، اما هنوز هم یافتن کتابی مقدماتی درباره او که مختصر و مفید باشد، آسان نیست. مارکس به حدی زیاد نوشت، و آن قدر به موضوعات مختلف پرداخت، که مشکل بتوان به کلیت افکارش پی برد. به نظر من اندیشه ای محوری، یا تصوری از جهان، تمام اجزاء تفکر مارکس را به هم پیوند می زند و جنبه های سردر گم کننده ی آن را توضیح می دهد. در این کتاب سعی می کنم به زبانی قابل فهم برای کسانی که با نوشته های مارکس آشنایی قبلی ندارند یا آشنایی کمی دارند، بگویم که این اندیشه محوری چیست.

(به روایت از مترجم) :

به جهت اهمیت و جایگاه مارکس و مارکسیسم، همواره پرسش های زیادی مطرح بوده، که بخشی از آنها ریشه در تجربه سوسیالیسم و شکست آن دارد. چه مانند هایک معتقد به امتناع سوسیالیسم به دلایل معرفت شناسانه باشیم و چه تجربه ی سوسیالیسم را تنها یک اشتباه دردناک بدانیم که ربط مستقیمی به آموزه های مارکس نداشته است، باز تردیدی نیست که آنچه در قرن بیستم در کشورهای بلوک شرق در عرصه های اقتصادی و فرهنگی گذشت، ضربه ای جدی به مارکسیسم زده است. دست کم این که مارکسیسم عجالتا دیگر توان ظاهر شدن به صورت یک جنبش اجتماعی توانمند را نخواهد داشت. چرا که آرمانی که این جنبش اجتماعی را به پیش می راند، یعنی آرمان سوسیالیسم، به لحاظ نظری مبهم و مشکوک و به لحاظ عملی شکست خورده است.

از یاد نباید برد که کارنامه ی سرمایه داری هم خیلی روشن و درخشان نبوده است و هر روز که می گذرد تردیدهای بیشتری درباره آینده ی سرمایه داری و حتی صرف امکان حفظ بلند مدت رشد سرمایه دارانه پیش می آید. شاید همین نکته تضمینی باشد برای این که مارکس همچنان موقعیت ممتاز خود را به عنوان منتقد سرمایه داری حفظ خواهد کرد.

این مسائل را در نامه ای با آقای پیتر سینگر مطرح کردم و از او خواهش کردم در صورت امکان پاسخش را خطاب به خوانندگان ایرانی بنویسد ...

پیتر سینگر با نامه ای پاسخ می دهد: خوشحالم که کتابهای کوتاه و مختصرم درباره ی مارکس و هگل به فارسی منتشر می شوند

 ... اما به هر صورت هگل و مارکس متفکران عمیقی بودند و ما می توانیم حتی در مواردی که آنها مرتکب خطایی جدی شده بودند، از آنها درس بگیریم.

مثلا نقد مارکس از سرمایه داری، و مشخصا توضیح او درباره ی اثرات بیگانه کننده ی کار در دوران سرمایه داری، و تصویر او از جامعه ای که مقهور نیروهای بازار است، بی آنکه آن نیروها را بفهمد یا کنترلی بر آنها داشته باشد، هنوز ارزشمند است.

از سوی دیگر پیش بینیهای مارکس درباره ی سیر آتی تاریخ آشکارا نادرست از کار درآمدند. نظر او درباره ی سرشت انسان این واقعیت را به حساب نیاورد که بعضی از رفتارهای ما از سرشت زیست شناختی ما در مقام موجوداتی تکامل یافته تاثیر می پذیرند. مارکس معتقد بود اگر زیربنای جامعه را مثلا از سرمایه داری به کمونیستی تغییر دهیم، سرشت انسان را هم تغییر خواهیم داد. مردم فی المثل دیگر خودپسند نخواهند بود، و در عوض حاضر خواهند بود برای خیر همگان کار کنند. اما اکنون می دانیم که ریشه های رفتار ما در زمانی بسیار دورتر از سرمایه داری، یا فئودالیسم، یا شکل های دیگر اقتصاد انسانی، نهفته است...

 

خلاصه کتاب:

زندگی و تاثیر مارکس:

تاثیر مارکس تنها با تاثیر شخصیت های دینی قابل مقایسه است. میراث مارکس عمیقا بر زندگی صدها میلیون نفر اثر گذاشته است و تاثیر او محدود به کشورهایی که در مقاطعی کمونیستی بوده اند نمانده است. در کشورهای دیگر نیز اندیشه های محافظه کارانه برای جلوگیری از جنبش های انقلابی مارکسیستی، تغییراتی را باعث شده است. اصلاحات اجتماعی، ...و حتی کمک به ناسیونالیسم افسار گسیخته هیتلر و موسولینی از آن جمله اند!

نقش مارکس در زمینه ی اندیشه ی سیاسی نیز به اندازه عمل سیاسی روشن است. تکوین جامعه شناسی جدید، تغییرات شگرف در مطالعه تاریخ، فلسفه، ادبیات و هنر.

کارل مارکس در 1818 در راین لند آلمان به دنیا آمد. والدینش اسما پروتستان، اما در حقیقت یهودی بودند. او در ابتدا در دانشگاه بن خواندن حقوق را آغاز کرد و با ناموفقیت به دانشگاه برلین رفت و در آنجا به فلسفه گرایش پیدا کرد. در 1841 تز دکترا را به امید تدریس در دانشگاه ارائه داد، لیکن  از او برای تدریس دعوت نشد و به کار روزنامه نگاری پرداخت. مقاله های مارکس در روزنامه راین در مورد مسائل اجتماعی، سیاسی و فلسفی مورد ستایش قرار گرفت و او در 1842 سردبیر روزنامه شد، لیکن دولت روزنامه را تعطیل کرد.

او به مطالعه انتقادی فلسفه ی هگل پرداخت. سردبیر مشترک سالنامه آلمانی- فرانسوی شد و در 1843 بعد از ازدواج به پاریس عزیمت کرد. در آنجا با رادیکال ها و سوسیالیست ها ارتباط نزدیکی پیدا کرد و بعد از نوشتن دو مقاله برای سالنامه و توقیف آن سال 1844 را سرگرم پروراندن و وضوح بخشیدن به موضع فلسفی اش بود. فلسفه در اینجا معنای بسیار وسیعی دارد و شامل سیاست، اقتصاد و برداشتی از فرایندهای تاریخی دست اندرکار در جهان هم می شد. مارکس در این زمان دیگر ابایی نداشت که خود را کمونیست بخواند.

دوستی با انگلس که پسر کارخانه داری آلمانی بود در طول زندگی اش از نظر اقتصادی و فکری کمک بسزایی به او کرد. اولین کتاب مارکس در سال 1845 با نام خانواده مقدس منتشر شد، در حالیکه در ابتدا تصور می رفت این کار مشترک با 15 صفحه ای که انگلس به مارکس داده بود در حد جزوه ای باشد. او از پاریس اخراج و به بروکسل رفت و در آنجا هیئت مکاتبات کمونیستی را سازمان داد. قرارداد کتابی در رابطه با تحلیل انتقادی اقتصاد و سیاست بعد از بارها بد قولی در نهایت توسط ناشر لغو شد. این کتاب همان سرمایه بود که نیمه تمام باقی ماند، چون مارکس درصدد بود پیش از ارائه نظریه ایجابی اش، تمام نظریات بدیلی را که در آن زمان میان حلقه های فلسفی و سوسیالیستی آلمان رواج داشت، تار و مار کند. نتیجه تلاش کتاب ایدئولوژی آلمانی بود. او درکتاب جدلی دیگرش «فقر فلسفه»،  به پرودون، سوسیالیست برجسته فرانسوی تاخت. سپس او در لندن به مجمع اتحادیه کمونیستها قبولاند تا افکار او را مبنای فعالیتهای کمونیستی خود قرار دهند و این در نهایت منجر به منتشر شدن کتاب مانیفست کمونیست در 1848 شد.

انقلاب 1848 فرانسه وضعیت اروپا را دگرگون کرد. او به فرانسه و سپس به آلمان رفت، اما با خاموش شدن شعله انقلاب مجددا به پاریس برگشت و بعد از اخراج از فرانسه برای باقی عمر به انگلستان رفت. «جنگهای طبقاتی در فرانسه» که بعدها توسط انگلس منتشر شد، در این زمان توسط او در مورد انقلاب فرانسه و عواقب آن نوشته شد. او در این سالها زندگی سختی را می گذراند. در 1852 مقاله نویسی برای نیویورک تریبون را آغاز کرد که تقریبا ده سال هر هفته مقاله ای از او در تریبون منتشر می شد.

پر حاصل ترین دوران زندگی مارکس، سالهای 1857 تا 1858،  از این اشتباه مارکس ناشی شد که او رکوری اقتصادی را با آغاز بحران نهائی سرمایه داری اشتباه گرفت. مارکس از ترس اینکه حوادث از افکارش سبقت گیرند، آن طور که به انگلس نوشت، «سراسر شب را دیوانه وار به کار» پرداخت تا «پیش از آمدن سیل» طرح کلی کارش را تمام کند. او ظرف شش ماه بیش از 800 صفحه پیش نویس «سرمایه» را نوشت. او در سالهای بعد به شخصیتی با نفوذ در انجمن تازه تاسیس بین المللی کارگران بدل شد. در 1867 جلد اول سرمایه منتشر شد. انتشار جنگ داخلی در فرانسه در سال 1871 که متن سخنرانی مارکس برای انجمن بین الملل در باره کمون فرانسه (قیام کارگران بعد از شکست فرانسه از پروس) بود، او را به شهرت رساند.

کارگران به مدت دو ماه کنترل شهر پاریس را به دست گرفتند و شهر را اداره کردند. این ماجرا هیچ ربطی به بین الملل (انجمن بین المللی کارگران) نداشت، اما در اذهان عمومی این دو به هم مربوط بودند. پس از سرکوب وحشیانه کمون پاریس بین الملل نیز تضعیف شد و با خارج شدن از اختیارات مارکس رو به انحلال رفت. 10 سال پایانی عمر مارکس به نسبت آرامتر گذشت. افکار مارکس مورد توجه قرار گرفت. سرمایه به تجدید چاپ رسید و به روسی و فرانسوی نیز ترجمه شد. مارکس در میان انقلابیون روسی از محبوبیت زیادی برخوردار بود.

جلدهای دوم و سوم سرمایه بعد از مرگ مارکس توسط انگلس منتشر شد. آخرین نوشته مهم مارکس در نقد اجلاسی بود که در 1875 در گوتای آلمان به هدف متحد کردن احزاب سوسیالیست رقیب آلمان، برگزار شد. نقد برنامه گوتا از بابت انحرافات آن از سوسیالیسم علمی مورد نظر مارکس، بعد از درگذشت وی منتشر شد و به شهرت رسید، چراکه از معدود مواردی است که مارکس در مورد سازماندهی جامعه کمونیستی آینده چیزهایی می گوید. مارکس در 14 مارس 1883 به مرض ذات الریه از دنیا رفت.

 

هگلی جوان:

/ 0 نظر / 5 بازدید